که صبر من به قامت بلند آرزوست

فک کنم باید این آخر سالی یه چیزی بنویسم.
۹۹سال عجیبی بود. مثل همه سال‌هایی که گذشت و عقل من به تحلیلش قد میداد.
کلی اتفاق افتاد که من فقط میخوام از شخصی‌هاش حرف بزنم و همه تلخی‌هایی که همه‌مون اجبارن مزه‌ش کردیم، چیزایی که شنیدیم و دیدیم رو میذارم فلن گوشه‌ی گوشه ذهنم بمونه.
خب،
بدترین اتفاقش (شاید بتونم بگم بدترین اتفاق عمرم تا به اینجا) ۱۷خردادش بود. و استرسی که کشیدم، تنگی نفسی که هدیه گرفتم که حتا گاهی شب‌ها هم اذیتم کنه و از خواب بیدارم کنه.
یکم بعد تر هم بی‌بی رفت. و من حتا توو یکی از مراسم‌های کوچیکش هم نبودم.
ولی تلاش‌ها و خستگی‌های تابستونم رو دوست دارم. مفید بودم، درس میخوندم.
اولین حقوقم رو هم امسال گرفتم. یک ماه و نیم کار کردم اما تجربه فوق‌العاده‌ای بود. حس هر بار نقطه گذاشتن ته خط و سیو کردن و بستن ورد و بعد اتچ کردنش توو ترلو مخصوصن وقتی آخرین مطلب یه پروژه بود و تیک سبز کنارشو میتونستم بزنم، اونقدر حس فتح کردن اورست داشت برام که شب با لبخند سرمو رو بالش میذاشتم. یک بار هم رسمن ذوق مرگ شدم وقتی یکی از مقاله‌هام رو رو یکی از سایت‌ها خیلی اتفاقی دیدم. حس خوبی داشت.
امسال آبی رو کلن چهار بار دیدم؛ بار اول ده دقیقه، بار دوم کمتر از سه دقیقه، بار سوم نیم ساعت و بار چهارم پنج دقیقه.
با آدم‌های خوبی هم آشنا شدم، منتها چون چند ساله ک بخاطر نبودِ عید همه سال‌هام بهم وصل شده نمیتونم تشخیص بدم چه اتفاقی دقیقن برای امسال بوده.
به همین ها اکتفا میکنم و بابت چیزایی که یاد گرفتم از خودم کلی ممنونم. ممنونم که ایستادم، حتا با حالی که بی‌حال بود، با خونی که از روحم میرفت با اشکی ک ازم می‌ریخت. از همه صداها بوها مزه‌ها و رنگ‌ها هم ممنونم. از همه کلمه‌هایی که مغزم رو نوازش کرد یا شلاق زد و از همه آواهایی که بدنم رو به حرکت درآورد.
سال پیش‌رو سال سختیه برای من. از چند جهت قراره که بسیار سخت پاره بشم :)
منتها امیدوارم یک سال دیگه وقتی توو همین نقطه از سال ایستادم بگم «دمم گرم. فقط یکم دیگه مونده! طاقت بیاار!»
امسال شمع‌های هیجده‌سالگی رو فوت میکنم و نیمه دوم سال رو میرم برای پر کردن خونه‌های نوزده‌سالگی! (حقیقتن برگام ریخت. تا الان به ۱۹ فکر نکرده بودم. هنوز ۱۸هم برام غیرقابل باوره:| ته تهش نزدیک به ۱۶سالم باشه. ناموسن ۱۷هم زیادمه. یادم باشه بعدن بیشتر ازش صحبت کنم شاید با حرف زدن ازش یکم برام عادی شه:| )
نمیدونم امسال قراره چیا رو تجربه کنم و با کیا آشنا بشم اما امیدوارم بتونم بازم بخندم برقصم بدوئم گریه کنم دلتنگ بشم دوست داشته باشم دوست داشته بشم ببوسم بنویسم بغل کنم حرف بزنم گاهی تنها باشم نور رو روی گونه‌هام حس کنم حیوونارو ناز کنم بتونم کمک کنم هدیه بدم خودم رو بیشتر بپذیرم بیشتر بخونم آرامش بدم تلاش کنم تلاش کنم تلاش کنم و هزار هزارتا چیز دیگه که ازم یه آویشن بهتر بسازه. خیلی بهتر.
شاید هم مجالی نباشه شاید یه جایی زندگی کردن بس باشه و این دیگه نه دست منه نه دست کس دیگه‌ای. هرطور که باشه من راضیم. با همه چیزایی که شاید دلم بخواد لمسشون میکردم اما نشده باشه.
بگذریم.
مخلص کلام اینکه، سال خوبی باشه. سال خوبی بسازیم.

بازم منِ بلاتکلیف

پرِ عصب‌های بهم‌ریخته‌ام. (:/)

نشستم رو میز و دارم به کتاب‌هایی که دورم افتادن و لباس‌هایی که رو تخت پرت شدن و یه کوه و چندتا تپه درست کردن و دوتا کوله‌ای که با دهن باز وسط اتاق منتظر من‌ان، نگاه میکنم.

حتا نمی‌دونم چند روز اونجاییم! تکلیف خودشون با خودشون هم مشخص نیست.

هیچوقت آدم منظم و قانون‌مداری نبودم اونقدرا. ولی با اینکه همیشه همه‌چی از بیرون نامنظم دیده میشده از دید بقیه، توو ذهن من همشون نظم درونی داشتن. حتا برگه‌هام ک هرکدوم یه گوشه اتاق ولو بودن هم بر اساس یه چیزی چیده شده بودن دور و بر اتاق.

برای همین، هیچوقت نمیفهمن ک این بی‌برنامگی چقدر فلجم میکنه.

من نمی‌دونم شب‌ها اونجا کجا باید بخوابم که دیر خوابیدن‌هام و احتمالا زود بیدار شدن‌هام مزاحم کسی نشه. نمی‌دونم چجوری باید خودمو با برنامه‌هاشون هماهنگ کنم که کمترین آسیب رو ببینم.

خدایا حتا الان ناخون شصت/شست دست چپم هم شکسته و هرچی تایپ میکنم کج‌وکوله میشه مجبور میشم برگردم پاک کنم دوباره تایپ کنم ینیننینسنسنسنت.

+اگه مثلن بیان بگن باید به مدت سه‌ماه ازینجا فرار کنی بری و یه جا پناه بگیری، من خب تکلیفم مشخصه! میدونم چه انتظاری ازم میره. میدونم باید اون پیرهن طوسی‌م رو با اون شلوار لی‌م ک حتا وقتی بیش از ظرفیتم غذا میخورم جا باز میکنه و دکمه‌هاش اذیتم نمیکنه، با کتونی طوسی‌م ک نرم و راحته و با شال سرمه‌ایم و با ساعت و عینک و گوشی و شارژر و پاور و هندزفری و یه خودکار و دفترچه یادداشت و دوتا از کتاب‌هام _که احتمالا یکیش شعره_ (شاید سر انتخاب این دوتا یکم گیر کنم) و با یه‌سری لوازم بهداشتی و صد البته کارت عابربانک و شناسنامه‌م، با اون تیشرت مشکیه ک میتونم توش گم بشم و شلوار اسلشم که مث خونه خود آدم میمونه (برای وقتی که خواستم قبلیا رو بشورم) و با یه پارچه کوچیک که بشه به‌عنوان ملحفه ازش استفاده کرد و.. دیگه فلن همینا. همینارو برمیدارم. بازم یادم اومد میام مینویسم که اگ یه روز لازم شد برم جایی پناه بگیرم لیستم رو از قبل اینجا داشته باشم💔 :/

آره خلاصه داشتم میگفتم اینجوری رفتن معلومه چیه قضیه‌ش و میدونی که انتخاب دیگه‌ای جز سَبُک رفتن نداری! اما الان، و با وجود مامانم، من مجبورم به طور مثال شونصدهزار دست لباس بردارم ک به قول خودش آبروش رو نبرم:/

عاح.

نمیدونم چجوری از بالای میز رسیدم این پایین. اما از این زاویه که من دارم به وضعیت اتاق نگاه میکنم به نظر میاد راه فراری نیست. باید برم یه حرکتی بزنم.

پ‌ن: شاید عصبی بودنم از جای دیگه‌ست، دارم بهونه میگیرم.

پ‌ن۲: قرص آهن هم باید توو لیست سَبُک رفتنم بذارم.

یه ۵۹۰۰ خوشگل با خودکار قرمز نوشتم رو دیواری که قراره شب‌ها اونقدر بهش زل بزنم تا خوابم ببره.

بعد، یه روز بشه ۶۹۰۰‌ . حتی شاید ۷۹۰۰ هم حک شد رو دیوار! خدا رو چه دیدی :)

نیازمندی

چرا همه جا دفترچه راهنمای رفتار با کسی که روش کراشیم رو نوشتن،

ولی دفترچه راهنمای رفتار با کسی که رومون کراشه رو نه؟

من نهایت کاری ک میتونم در برابرش بکنم اینه ک به نهایت فضاحتی که مغزش به بار آورده مِن‌باب کراش زدن رو من توو این برهه، خودمو هی نیشگون بگیرم که جلوش نترکم از خنده. جدن.

+بهش گفتم برم همه‌جا پز بدم یه خانوم دکتری روم کراشه؟ انتظار داشتم باز حرص بخوره و بگه دکتر نه، دانشجوی دندون‌پزشکی. یکم بهش بخندم. منتها گفت نشود فاش کسی آنچه میان من و توست و این حرفا. ای بابا

+امیدوارم قبلن آدرس اینجارو بش نداده باشم=))

حال حاضر:

مثل معتادی که بهش مواد نرسیده.

خدایا، کائنتا، طبیعتا، همتون، همتووون،

میشه یه کاری کنین من برم اونجا؟ و شین هم اونجا باشه؟ میشه؟ واقعن نیاز دارم به یه ریکاوری عمیق. میشه؟ لطفن لطفن لطفن

هر از گاهی یکی میاد یه جرقه توم روشن میکنه، پا میشه میره.

حالا من میرم دنبال جمع‌آوری اطلاعات در مورد رشته بیوتکنولوژی، بعد باز سه شنبه شب ک شین رو دیدم و درمورد دندون ازش پرسیدم اونجا هم دوباره یه جرقه دیگه روشن میشه.

بعد باز من میمونم و کلی جرقه و بی‌هدفی و تبعاتش.

چرا خب؟ چرا چیزی راضیم نمیکنه و اونچه هم ک راضیم میکنه توانشو توو خودم نمیبینم؟

که کس مباد چو من در پیِ..

چه امید بیهوده‌ای که فک میکنیم روابطی که به گند میکشن قابلیت ترمیم دارن. مث تبلیغات کرم ضد چین‌وچروک میمونه. «بازگشت جوانی فقط در چند هفته!» جمع کنیم بساطمونو بابا.

بازم درهم‌برهم

مثلن اینکه، دلم میخواست اینجا هزار خط حرف داشته باشم برای زدن. اما خب خشک شده دهنم، یه چیکه آب هم این دوروبرا نیست.

فک کنم پنج دیقست رو همین خط قفلم و دارم سعی میکنم حسی که دارم رو کشف کنم اما چیزی دستگیرم نمیشه.

دلم تنگ شده شاید. برای حس خاصی یا نمیدونم شاید دلم تنگ شده برای چیزی ک حتا تا الان نداشتمش یا حسش نکردم! خب اینم یکی از مزایا/معایب تخیلِ زیادی‌فعاله. شایدم اصلن دلم برای همین تخیل تنگ شده. چرا؟ خب شاید چون خیلی وقته که صحبت‌هام با کسی عمق نگرفته. از گفت‌وگوهای سطحی بدم نمیاد، کم عمق‌هاشم خوبن! فقط گاهی وقتا زیادی خستم میکنه. اصن تو میدونی چند وقته درمورد شیرینی‌‌خامه‌ای‌ها، صدای چوب‌های کف کلبه وقتی برخورد میکنه با پاهات، آفتابگردون‌ها و حتا شن‌های چسبناک ساحل حرف نزدیم؟ اگه بخوای میتونم بازم برات یه شب تا صبح بی‌وقفه ازشون بگم و بنویسم ولی مساله اینه ک نمیخوای‌. از ته دلت نمیخوای. و من اینو میفهمم. میفهمم ک خیلی وقته بساط رنگی‌رنگیای مغزمو جمع کردم و ریختم توو جیب‌های هرکدوم از لباسام ک جیب داشت ک هرموقع ک هرکدوم از اونا تنم بود و رسیدم به جایی ک بشه ریختشون رو سر کسی، نبینم چیزی ندارم برای ارائه. ولی همچنان خبری نیست. خودت هم ک دوری دوری دور. و این رنگیا دارن خاک میگیرن و خاکستری میشن. شاید هم جیب‌هام بپوسه و سوراخ بشه.

هنوزم مث قدیم‌ترها خیلی حرف‌ها دارم باهات ها. ازشون نگذر‌. اما خب دیگه دارم بزرگ میشم و یاد میگیرم (شاید به اشتباه) ک حتا کمتر از قبل خودم رو بروز بدم. مث حسی که یازده ماه پیش بهت گفتم دیگه در موردش حرف نمیزنم و دیگه هم نزدم. طوری که شاید خودت هم از فرط تعجب به‌کل یادت رفت اون حس رو.

باید بخوابم. نباید مغزم الان فلش‌بک بزنه. هرشب قبل خوابیدنت بم میگی زود بخوابم و منم میگم باشه و هر روز صب میفهمی ک دیر خوابیدم و دوباره شب ازم میخای زود بخوابم. و همچنان ادامه داره این قضیه. نمیدونم فلسفش چیه اما خب بذار اقلن یه امشب رو به حرفت گوش بدم. هوم؟

-شبتون آروم، مثل پودر آویشنی که روی پیتزا میریزن.

احساسم الان یه طوریه که میتونم تا سر صبح بی‌حرکت همینجا پشت میز با همین اهنگ بمونم و خودم رو توو نوت‌هاش شناور ببینم.

-autumn leaves, eric clapton

+ از حروف بزرگ خوشم نمیاد، زیادی توو چشمه

 

++حالا پشت میز موندنم ربطی به اهنگ نداره. فقط نمیدونم برق رو خاموش کنم بعدش باید چیکار کنم. بخوابم؟ کتاب بخونم؟ چنل‌هامو چک کنم؟ فرم اون مشاور درسیه رو که ویدئوهاشو به طرز حیرت‌آوری کرد توو پاچم پر کنم؟ به اینکه حالا ک بیش از یه هفته‌ست نزدیک کتاب‌هامم نرفتم چطوری باید دوباره باهاشون آشنا شم فک کنم؟

حالا نهایتن باید برم عر بزنم. ولی چون جونی ندارم برا این کار ترجیح میدم بلاتکلیف بمونم تا ببینم کی میاد برقو خاموش کنه.

چقد لوس.

چون برق خاموش بود و حال نشستن پشت میز و نوشتن رو نداشتم، توو تاریکی، درازکشیده و خواب‌آلود گزارش شب دوم رو مینویسم

-فاقد ارزش برای خواندن

# ادامه نوشته

اندر حکایت‌های کشف احساسات درونی

-حمایتی که قبلن داشتم رو الان دیگه حس نمیکنم.

این جمله رو وقتی دیشب درحال مسواک زدن بودم توی چشمای خودم پیدا کردم. یه جور فقدان نسبتن شدید که چند وقتیه آزارم میده. اقلن دیگه الان میدونم بخشی از این احساس از کجا میاد و چیه. شاید اینطوری بتونم خودم برای جبرانش کاری کنم. چون نهایتن آدمیزاد تنها و پر کمبوده. قرار نیست بابت این چیزا امید ببندم به کسی. آبی یه لایه‌های عمیق‌تری _شایدم سطحی‌تری_ داشت که من تازه دارم میبینمش. سورپرایز نشدم و برام عجیب هم نیست. فقط احساس میکنم با یه مرحله جدید رو‌به‌روعم که نقشه راه رو ندارم و علاقه‌ای هم برای پیدا کردن نقشه توی خودم نمیبینم. اینه که الان بیشتر از همیشه احساس نبودِ تعلق دارم، انگار تمام این مراحل رو تا اینجا الکی بازی کرده باشم. درسته که در وهله اول باید به خودم تعلق داشته باشم (و دارم) اما گمونم باید این تعلق به خودم رو هم به جایی ببندمش که رها نشه نخ این بادبادک. رها شدن خوبه ها، اما برای پرواز کردن بادبادک که خیلی زوده‌. نیست؟

+خوشحالم از اینکه دوباره دارم با نوشتن از خودم سر در میارم. بهم قول بده نوشتن رو ترک نکنی دختر.

این قسمت: بدنی که تحملم رو نداره

اینکه یه پریود میتونه هرماه منو تا سِرُم بکشونه مسخرست.

اینکه ضعف جسمی‌مو میندازن تقصیر لاغر بودنم (درحالی که واقن اونقدرا لاغر نیستم) و گاهی هم سخنرانی درباره کنترل ذهن روی بیماری و تاثیر درونگرایی بر بیماری ها سر میدن، مسخره تر.

اینکه میگه نهایتن تو باید مادر بشی. پس از الان باید مراقب جسمت باشی، مسخره‌ترین.

هدف از زندگی یه زن مادر شدن نیست. باروری ارزش نیست. انتخابه. و من نمیتونم بابت چیزی که نمیدونم سال‌ها بعد که بلوغ لازم برای والد شدن رو داشتم، انتخابش میکنم یا نه، از الان به فکر و نگران باشم.

قطعن اگه میگفتن بهتره مراقب خودت باشی چون به نظر میاد باید زندگی کنی و برای زندگی کردن بهتره دست و پا و مغز و بدن سالم داشته باشی (حتی اگه اینارو نداشتی یا از دستشون دادی هم میتونی بازم زندگی کنی، اما خب چرا الان که هست مراقبش نباشی؟) و بعدش هم یه آغوش باز بهم هدیه میدادن بیشتر روم تاثیر داشت.

تقصیر اونا نیست. به مقصر فکر نمیکنم. فقط باید خودم برم با خودم حرف بزنم و یکمی هم کودک درونم رو که سر لجبازی برداشته آروم کنم. اقلن تا زمانی که بتونم توو محیطی قرار بگیرم که دست کم نصف عقاید اون جمع بهم نزدیک باشه.

بهرحال دوسشون دارم. و امیدوارم با هر عقیده ای که دارن «زندگی خودشون رو کنن» و ازش لذت ببرن

صبح، وبلاگ، خواب

کاش میشد رنگ این قسمت میز وبلاگو تیره کرد (شایدم میشه من نمیدونم) شب ها چشمام اذیت میشه:/ میام بلاگفا گوشیو میذارم کنار، اول به چیزی ک میخوام بنویسم فکر میکنم مرتبش میکنم توو سرم و یه جایی همون وسط‌ها قبل اینکه چیزی بنویسم خوابم میبره.

تا اینجا دوتا راهکار برا خواب پیدا شد. نوشتنِ اینجا توو شب و دیدن فیلم‌های ریاضی :/

 

+بذارید براتون یه خواب شخمی تعریف کنم. من داشتم مزدوج میشدم. با دخترعمه‌م که از شوهرش توو همون خوابم طلاق گرفته بود:/ تازه ازدواج عاشقانه هم نبود، نمیدونم میخواست بره کجا که لازم بود اسم یه دختر توو شناسنامش باشه و قرار بود بعدش طلاق بگیریم:/

یعنی میخوام بگم سطح خواب‌هام هم در این حده. فقط برا اسمم توو شناسنامش منو میخواستتت حتا هیشکی نظر منو نپرسییید:| فقط میتونم به اینکه توو خوابم ازدواج دوتا دختر مشکلی نداشت امیدوار باشم.

سرده..نیست؟

میدونید؟ قضیه اینه که دیگه آبی برام مث قبل نیست.

سام ظهر میگفت: چرا منو میبینه یادش میاد درس نخونده؟ گفتم چرا منو میبینه یادش میاد درس نخونده، داره با تو حرف میزنه، گشنشه، جیش داره، جای لُپی رو مرتب نکرده، برا لپی غذا نبرده، میخواد بره بیرون، فیلمشو ندیده، گوشیش شارژ نداره، خوابش میاد، خوابش میاد، خوابش میاد.

+خوابش میاد. شب‌ها خوابم نمیبره. خیلی وقته خوابم کم شده. بعضی وقت‌ها قبل خواب برام شعر میخوند. بعضی وقت‌ها اونقدر حرف میزد تا خوابم ببره، خوابش ببره. یعنی میخوام بگم توو دل شب‌ها، کنارش یه صمیمیت آروم بود. مثل این بود که وقتی خوابش برده پتو رو آروم بکشم روش و خودم، گاها با دو نخ سیگار برم توو بالکن و اجازه بدم باد بخوره به صورتم. الان ولی نه. اینطور نیست. من از سر شب توو بالکنم و اون.. نمیدونم، آشپزخونه، هال، تخت، یه جایی هست و همونجام میخوابه. دقیقن مث همین میمونه.

و بعد، هردفعه زیر لبام این میچرخه: منو شب سه تایی بیدار، اونی که جا گذاشتیم صدای گیتار، دیلینگ دیلینگ شاید اروم بشم، طبق معمول با نور کم، مخ لعنتی حس تازه میخواد، یه فرکانس ممتد این مخو داره میگاد.  و ادامش.

میدونی آبی، دوری ازت شکل و شمایل خوبی نداره. ولی باید عادت کنم بش.

خودت گفتی میگذره نه؟ گفتی نبودنتم میگذره عادت میکنم، مهم نیست. یک ساعت بعدش گفتی معذرت میخوای گفتی ”دوست دارم باشه؟ نمیدونم چی بود کشیده بودم و چیا داشتم بهت میگفتم” اوهوم. ولی شاید یکمی دور شدن لازم باشه.

وقتی دیگه صمیمیتی نیست.

درهم‌برهم

اون میره دست میذاره رو یه بلوز چین‌دار که کلی چیز هم ازش آویزونه، من توو رگال پیراهن‌های چارخونه اسپرت می‌چرخم. اون واسم بین قفسه کیف‌ها دنبال یه کیفِ دستی میگرده، من در حالی که گوشی و هندزفری و اسپری ضدعفونی و کارتم توو جیب‌های کوچیک شلوارمه، از جلوی کیف‌ها رد میشم. من طبقه بالای اون پاساژ کوچیک کنار شیشه های بزرگ ته سالن که یه تیکش شکسته وایمیستم و صدای کلاغ‌ها رو که توو نور نارنجی ماشین‌هایی که اون پایین دارن رد میشن گم شده می‌شنوم. اون یادش میره اصلن منو با خودش برده. 

گوشه‌ای بود از تفاوت‌هامون. میخواست مثلن منو ببره که حالمو خوب کنه، قشنگ با مخالفت‌هاش عالی شدم اصن :))

آخرش هم جلوی یخچال شیرینی‌ها می‌ایستم. حواسم جایی نیست، فقط اونجا هم نیست، تا اینکه دستشو میزنه به آرنجم میگه ”با توعه ها! میگه از اون خامه‌ای بزرگا یا کوچیکترش؟” سرمو با گیجی میارم بالاتر و چشام پسره‌رو پشت یخچال پیدا میکنه. با همون گیجی میگم هاا اره از همیناا. از پشت ماسک ک معلوم نیست ولی چشمای پسره داره میخنده بم (:/)

بیرون رفتن هم سخت شده، ای بابا

بازم برگام

انقدرر انقدرررر امروز روز عجیب و پرماجرایی بود که در یک نگاه به بیست و چهارساعت گذشته فقط میتونم بگم برگام. برگام. برگام.

باشد برای آنکه بفهمی‌اش

از اینکه شاید سعی میکنه عقاید جدید خودش رو به زور توی سر من کنه بدم میاد. از این که جدیدن حق به جانب حرف میزنه طوری که انگار من همیشه اشتباه میکنم بدم میاد.

احتمالش هست که من زیادی حساس شده باشم.

اما خسته شدم از اینطور ادامه دادن.

میدونید از چی حرف میزنم؟.. از این که نمیفهمه وضعمو. نمیفهمه هرچی که گذاشتم وسط که با هم نصفش کنیم (منظورم پول نیست) رو خودم از بالاترین شاخه ها پاره شدم تا چیدم. نمیفهمه همون دو قدمی ک برای بهبود اوضاع برداشتم هم با تاتی‌پاتی بوده، صدبار خواستم بیوفتم پایین. دستو پامو که دیدی! چجوری قفل و زنجیره میون دیوارهای بلند. ولی نخواستم از زبون کسی هرچیز چرتی که به تو ربطش بده رو بشنوم. نخواستم بهت توهین شه. برا همین دهنمو بستم. ”نکند لو بدهم اسم تو را زیر کتک!”

خسته شدم. خیلی وقته به کمرنگ شدن فکر میکنم. که اگ معتقدی حالت توو حصاری ک دور خودت کشیدی خوبه، باشه یوو وین. دگ مشتی نمیکوبم به حصارت. صدای نگرانیم اذیتت نکنه.

میگه وقتی میخواستم باهاش رل بزنم، میدونی اولین خواستش چی بود؟

میپرسم چی بود.

میگه «منو از ملینا دور نکن»

..

کم‌ربط۱: یکمی عجیب نیست ک بعد کات کردنشون بجای اینکه حال آبی رو بپرسم، دارم حال پارتنرش رو میپرسم و سعی در آرام کردن وی دارم؟

کم‌ربط۲: طوری وانمود میکنه انگار براش مهم نیست در کل. به قول مامان‌مهین، من خودم بزرگت کردم دختر. قلق‌ت دست خودمه. منو ک گول نزن :)

اینم مناسبت داشت

جدن ادمیزاد موجود عجیبیه.
به همه چیز عادت میکنه
به خودم نگاه میکنم و میپرسم چطوری تونستی اینقد پوست کلفت شی؟ اینقدر زخماتو محکم با دندون بکَنی و بنذازیشون دور؟

-به مناسب صحبت با سین الف میم

جای دست‎هات خالی‏

رو سر شکوفه های صورتی درخت بی برگ زردالو داره برف میباره. در رو باز میکنم که حیاط سردی ملایم و برف های ریزش رو بریزه توی خونه. خونه هم بوی کیک خوشبوش رو تقدیم حیاط میکنه. بلاتکلیفی زمستون و بهار قشنگه.

*اینکه میگم سردی ملایم، منظورم یه سرمای سوسولی نیستا. یه سرماست که برای من که عادت دارم به نفوذ کردن سرمای خشک و سوزناک اینجا تا مغز استخون توو زمستون، عیدانه به نظر میاد. یه سرمای ملایم که نوک بینیمو مث همیشه سرخ میکنه و خودمو هوشیار. عصر آرومیه.

به نظر میاد دارم قدرت ثبت وقایع رو به طور کامل از دست میدم.

به مناسبتِ

چون امشب آرومم و برای آروم موندن تلاش کردم. بعد مدت ها. برای خودم. تلاش کردم.

+ و چون الان پشت میز بین کتاب‌ها حس خوبی دارم.

حس سبز بودن.

روزی که من بفهمم چرا مدام فحشم میده و صداش روم بلنده، عید منه.

اون موقع اقلن میدونم چه هیزم تری فروختم که مستحق این حجم از تخریبم.