که صبر من به قامت بلند آرزوست
فک کنم باید این آخر سالی یه چیزی بنویسم.
۹۹سال عجیبی بود. مثل همه سالهایی که گذشت و عقل من به تحلیلش قد میداد.
کلی اتفاق افتاد که من فقط میخوام از شخصیهاش حرف بزنم و همه تلخیهایی که همهمون اجبارن مزهش کردیم، چیزایی که شنیدیم و دیدیم رو میذارم فلن گوشهی گوشه ذهنم بمونه.
خب،
بدترین اتفاقش (شاید بتونم بگم بدترین اتفاق عمرم تا به اینجا) ۱۷خردادش بود. و استرسی که کشیدم، تنگی نفسی که هدیه گرفتم که حتا گاهی شبها هم اذیتم کنه و از خواب بیدارم کنه.
یکم بعد تر هم بیبی رفت. و من حتا توو یکی از مراسمهای کوچیکش هم نبودم.
ولی تلاشها و خستگیهای تابستونم رو دوست دارم. مفید بودم، درس میخوندم.
اولین حقوقم رو هم امسال گرفتم. یک ماه و نیم کار کردم اما تجربه فوقالعادهای بود. حس هر بار نقطه گذاشتن ته خط و سیو کردن و بستن ورد و بعد اتچ کردنش توو ترلو مخصوصن وقتی آخرین مطلب یه پروژه بود و تیک سبز کنارشو میتونستم بزنم، اونقدر حس فتح کردن اورست داشت برام که شب با لبخند سرمو رو بالش میذاشتم. یک بار هم رسمن ذوق مرگ شدم وقتی یکی از مقالههام رو رو یکی از سایتها خیلی اتفاقی دیدم. حس خوبی داشت.
امسال آبی رو کلن چهار بار دیدم؛ بار اول ده دقیقه، بار دوم کمتر از سه دقیقه، بار سوم نیم ساعت و بار چهارم پنج دقیقه.
با آدمهای خوبی هم آشنا شدم، منتها چون چند ساله ک بخاطر نبودِ عید همه سالهام بهم وصل شده نمیتونم تشخیص بدم چه اتفاقی دقیقن برای امسال بوده.
به همین ها اکتفا میکنم و بابت چیزایی که یاد گرفتم از خودم کلی ممنونم. ممنونم که ایستادم، حتا با حالی که بیحال بود، با خونی که از روحم میرفت با اشکی ک ازم میریخت. از همه صداها بوها مزهها و رنگها هم ممنونم. از همه کلمههایی که مغزم رو نوازش کرد یا شلاق زد و از همه آواهایی که بدنم رو به حرکت درآورد.
سال پیشرو سال سختیه برای من. از چند جهت قراره که بسیار سخت پاره بشم :)
منتها امیدوارم یک سال دیگه وقتی توو همین نقطه از سال ایستادم بگم «دمم گرم. فقط یکم دیگه مونده! طاقت بیاار!»
امسال شمعهای هیجدهسالگی رو فوت میکنم و نیمه دوم سال رو میرم برای پر کردن خونههای نوزدهسالگی! (حقیقتن برگام ریخت. تا الان به ۱۹ فکر نکرده بودم. هنوز ۱۸هم برام غیرقابل باوره:| ته تهش نزدیک به ۱۶سالم باشه. ناموسن ۱۷هم زیادمه. یادم باشه بعدن بیشتر ازش صحبت کنم شاید با حرف زدن ازش یکم برام عادی شه:| )
نمیدونم امسال قراره چیا رو تجربه کنم و با کیا آشنا بشم اما امیدوارم بتونم بازم بخندم برقصم بدوئم گریه کنم دلتنگ بشم دوست داشته باشم دوست داشته بشم ببوسم بنویسم بغل کنم حرف بزنم گاهی تنها باشم نور رو روی گونههام حس کنم حیوونارو ناز کنم بتونم کمک کنم هدیه بدم خودم رو بیشتر بپذیرم بیشتر بخونم آرامش بدم تلاش کنم تلاش کنم تلاش کنم و هزار هزارتا چیز دیگه که ازم یه آویشن بهتر بسازه. خیلی بهتر.
شاید هم مجالی نباشه شاید یه جایی زندگی کردن بس باشه و این دیگه نه دست منه نه دست کس دیگهای. هرطور که باشه من راضیم. با همه چیزایی که شاید دلم بخواد لمسشون میکردم اما نشده باشه.
بگذریم.
مخلص کلام اینکه، سال خوبی باشه. سال خوبی بسازیم.