یه لایه کلافگی مبهم نشسته روم. انگار که یه وسیله ته انبار باشم که یک سالی هست دست نخورده بهش.
یه لایهی دیگه. یه لایه دیگه روی این کلافگی نشسته. تلفیقی از یه نارنجی ملایم و آبیای که دوستش داره. اولها جاش اینجا نبود. حالا ولی خیلی عمیق شده. اونقدر که گاهی فرو میره توو کلافگی و مبهمترش میکنه.
یه لایه باریکتر روی این دوتا نشسته. اسمش مشخص نیست. گاهی دوست داره امید صداش کنم و گاهی ناامید. وقتی ازم میخواد امید صداش کنم باعث میشه لوله تنفسیم رو فرو کنم توی اون لایه و از همونجا نفس بکشم. اما، اما وقتی اسمش ناامید میشه، قطرههاش میچکه و تا لایه آخر سُر میخوره. همهی رنگهامو بهم میریزه.
لایه بالاتر. اون از همه آینهها متنفر بود. هنوز هم کمی. با اینکه همیشه میدونه باید نام نجاتدهنده رو از آینه بپرسه. وقتی ذرات اون لایهی آبینارنجی ازش عبور کرد، دیگه مثل قبل نشد. ماهیتش رو کمی از دست داده.
و لایه بعدی، و لایه بعدی، و لایه بعدی ...
و روییترین لایه. با چشمای بیحالتش زل میزنه بهم و همیشه ازم میپرسه «چرا؟» حتی حالا که دارم ازش مینویسم هم ازم میپرسه چرا؟ چرا داری مینویسی؟ چرا میخوای سرنگت رو ببری توو لایههای پایینتر و برای لحظههات چیزی که توی خونِت تزریق میکنی از اون لایهها باشه؟ اینبار نوبت منه که ازش بپرسم. «چرا نه؟» و جوابی بهم نمیده. هیچوقت جوابی نمیده اما مثل یه پدر توو یه خانوادهی پدرسالار حتی با چشمغرههاش وادارم میکنه به ایستادن و ادامه ندادن به کاری که دارم انجامش میدم.
نباید ادامهدار شه. میدونم فقط نباید ادامهدار شه. تازه مزه نفس کشیدن رو چشیدم. نمیذارم چیزی ازم بگیرتش. نباید بذارم چراها بیشتر شه اونقدری که تبدیلم کنه به یه سنگ بیحرکت ته یه چاه. برای همینم هست که امروز ۱۲۶۲۷۷۲۸۲۸ بار اون صفحه رو رفرش کردم و چشم دوختم بهش و آرزو کردم باز با not found 404 روبه رو نشم. و هربار شدم. و اینم میدونم که حتی اگه اون پیج دیگه ارور نده هم چیزی ته دل من عوض نمیشه. همه چیز زیر سر اون لایه آخره. کلافگیِ مبهم.
و نمیدونم. واقعن نمیدونم.
+ نمیبینه نوری چشام توی این اتاقی که سرتاسرش آجره..