پشت‌ بوم

دراز میکشم کف تراس. ابرها پنبه‌ای و لایه‌لایه‌ن. آروم آروم رد میشن و بادی که اون‌ها رو عبور میده، دود رو دوباره برمیگردونه توو صورتم. چشام میسوزه. میبندمشون. یکم بعد، جلوی در پشت‌بوم ایستادم. کلیدو میندازم توو قفل و به محض اینکه در باز میشه یه باد ملایم و گرم میخوره بهم. ابرها هنوزم پنبه‌ای و بعضی‌شونم لایه‌لایه‌ن. میشینم همون دم در. چهارزانو. و بعد اتفاقی the lakes پلی میشه.
پشت بوم رو تازه کشف کردم. چه جای دنجی..

چقدر حرف دارم و چقدر هیچ حرفی ندارم.

"شوخیت گرفته؟"

نمیفهمم چرا همیشه باید وسط ظهر که میرسه یه بحران عاطفی/هویتی/فلسفی یا چمیدونم هر چیزی که اسم داره، بیاد سراغم.
به این فکر میکنم که کاش اینجوری بود که مثلن وقتی تصمیم گرفتم فلان کار رو انجام بدم به مدت فلان‌ قدر، همونجا درِ جعبه تصمیمم رو ببندم پلمپ کنم بفرستم برای بخش عمل، و دیگه هی دل و روده این جعبه رو هر روز نریزم بیرون و از اول بررسیش نکنم.
عصبی میشم. با همون هندزفری توی گوشم و گوشی‌ای که داره توی دستام له میشه، میرم توو حیاط. از پای درخت‌های کاج تا انبار رو هزار بار تند و تند دور میزنم و فقط سعی میکنم نفس بکشم.
توو مرتفع‌ترین قله ذهنم که حالمو همیشه از اونجا میپرسم یه پرچم میره بالا. "حالت بده." ... میام تکرار کنم که آره خوب نیستم. که صدای یکی از پایین همون قله میاد: "مطمعنی بَدی؟" منتظر نگاهش میکنم تا ببینم حرف حسابش چیه. سکوتم رو که میبینه ادامه میده: "شوخیت گرفته؟ یا یادت رفته؟ یادت رفته معنی بد بودن رو؟ یادت رفته تا صبح بیدار بودن هایی ک از غم بود؟ یادت رفته اون اضطراب ها رو؟ یادت رفته حال بد چی بود؟ میخوای یادت بیارم؟ یادت رفته بد بودن اونی بود که دوِ صبح بعد یک ربع سکوت تلفن روت قطع شد؟ یادت رفته بد بودن اونی بود ک بعضی شبا عرق سرد مینشست روت و نمیتونستی حتی نفس بکشی و به گلوت چنگ میزدی؟ یادت رفته بد بودن اون شبی بود ک هربار اثر مورفین ها میرفت از درد چشم میدوختی به پنجره و فکر میکردی باید منتظر صبح بمونی تا خوب شی. فک میکردی همین ک خورشید طلوع کنه شبِ دردت تموم میشه؟ یادت رفته بد اونی بود ک باید چند ساعت پشت سر هم هر روز تظاهر به خندیدن میکردی؟ یادت رفته بد اونی بود که تنهای تنها اونجا، روی اون خاک سرد دستاتو میکشیدی؟ بد اون صدای شکستن ظرف ها و هق‌هق های بلند نبود؟ بد رد کمربند روی پاهات نبود؟ بد اینا نبود؟ هوم؟" از آروم شدن قدم‌هام میفهمه که به اندازه کافی یادآوری کرده..سکوت میکنه.
یکم به اطراف نگاه میکنم. هزار دور این مسیرو چرخیدم و میفهمم برای بار صدم‌عه که "اونی که فکر فرداشه" داره پلی میشه و من نشنیدمش..
می‌ایستم وسط حیاط سرمو میگیرم بالا و بلندتر نفس میکشم. نگاهم میخوره به برگ‌های ظریف و زرد این درخت‌های قد علم کرده تا آسمون حیاط که تنه‌ش سفیده و اسمشو نمیدونم. برگ‌هاش میون ابرهای پنبه‌ای توی آسمون آروم تکون میخوره و آسمون هم آبیه. _آبی‌ای که دوسش داره.
حالا دیگه یکم آرومم. حالا دیگه حداقل پرچم "حالت بده" رو قله‌هام به احتراز در نیومده.
برمیگردم خونه.

کاش زودتر آروم بگیره شلوغی‌های ذهنت عزیز من.

+هنوز دارم به سوالت فکر میکنم. "بزرگترین ترست چیه؟"

یه روزی همه آجرها میریزن.

تمام امروز اینطور گذشت که،
پشت میز گاهی سرمو میاوردم بالا و آینه کوچیکم روی قفسه بنفش بالای میز، که تازه جاش رو اونجا تنظیم کردم، مِیم‌های انگورهای بالای دیوار آجری رو از پنجره می‌گرفت و بهم نشون میداد.
یه منظره سبز. اما دیوار رو نمیشد انکار کرد.
برای همین هم معین از توی پلی لیستم بالا اومد و آروم توی گوشم خوند : دل درگیر دلشوره، که چشم عاشقت کوره، نگو روزای خوش دوره، همینجوری نمیمونه ... نخواب ای بخت وارونه، ک آینده چراغونه، همنیجوری نمیمونه
و خودکارم رو محکم‌تر گرفتم توی دستم هربار.
روزهایی که مأموریت مشخصی براشون دارم رو دوست دارم.

 

+پیام داده: شنیدم ساقی خوبی هستی، جنس خوب چی داری برای حالم؟ میخندم. میدونم حالشو، جنس حالشو، سبکشو. میرم سراغ پلی‌لیست آهنگ‌ها. نه اینکه چیز خاصی داشته باشم اون توو. اتفاقن همین که چیز خاصی ندارم و اصلن نمیدونم چیزهای خاص رو کجا میشه پیداش کرد و اگه بدونم هم دنبالش نمیرم. جذابش کرده‌. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد، اونی رو که میدونم لازمشه رو میارم بالا و میدم دستش. میگه: تو همه چی از همه جا داری؛ نه؟ مهلت جواب دادن نمیده بهم، ادامه میده: پلی لیستت هم مثل خودته. معلوم نیست فازش چیه ولی حس خوبی میده. میخندم. و صدای امیرحسین میپیچه توو سرم که "دیوونه‌ای ها؟" بهش میگم: بهم گفتن دیوونم. میگه: مشهوده.

:)

پ‌ن: اینا رو دیشب نوشتم و مثل همیشه قبل پست شدنشون خوابم برد.

راحتِ دلِ رنجورِ بی‌قرارِ من

مگر نسیم سحر بوی زلف یار من است
که راحت دل رنجور بی قرار من است؟

+گفته بودم برام حسِ آبیِ سر صبح رو داری. نه؟

ماهی‌ها روی آب اومدن

وقتی افسار جنونم از دستم در میره راهی جز پناه بردن به جا زدن خودم توو داستان های دیگران ندارم. و این میسر نمیشه جز وقتی که یه اپیزود از سریالی رو پلی کنم یا برم سراغ کتاب‌ها، شعرها.

تنها موندن با داستان خودم ایده خوبی نیست. میرم که چند ساعتی ملینا نباشم.

این تنها دلیل ماست برای دیدن، خوندن، شنیدن.

+ و آخرِ آخرِ شب، تکیه‌داده به دیوار، غرق شم توو لحن شعرخوندنش.

یه چیزی سنگینی میکنه امشب.

خاموش کن چراغ‌ها رو، از تاریکی بگم کمی

یه لایه کلافگی مبهم نشسته روم. انگار که یه وسیله ته انبار باشم که یک سالی هست دست نخورده بهش.

یه لایه‌ی دیگه. یه لایه دیگه روی این کلافگی نشسته. تلفیقی از یه نارنجی ملایم و آبی‌ای که دوستش داره. اول‌ها جاش اینجا نبود. حالا ولی خیلی عمیق شده. اونقدر که گاهی فرو میره توو کلافگی و مبهم‌ترش میکنه.

یه لایه باریک‌تر روی این دوتا نشسته. اسمش مشخص نیست. گاهی دوست داره امید صداش کنم و گاهی ناامید. وقتی ازم میخواد امید صداش کنم باعث میشه لوله تنفسی‌م رو فرو کنم توی اون لایه و از همونجا نفس بکشم. اما، اما وقتی اسمش ناامید میشه، قطره‌هاش میچکه و تا لایه آخر سُر میخوره. همه‌ی رنگ‌هامو بهم میریزه‌.

لایه بالاتر. اون از همه آینه‌ها متنفر بود. هنوز هم کمی‌. با اینکه همیشه میدونه باید نام نجات‌دهنده رو از آینه بپرسه. وقتی ذرات اون لایه‌ی آبی‌نارنجی ازش عبور کرد، دیگه مثل قبل نشد. ماهیتش رو کمی از دست داده.

و لایه بعدی، و لایه بعدی، و لایه بعدی ...

و رویی‌ترین لایه. با چشمای بی‌حالتش زل میزنه بهم و همیشه ازم میپرسه «چرا؟» حتی حالا که دارم ازش مینویسم هم ازم میپرسه چرا؟ چرا داری مینویسی؟ چرا میخوای سرنگ‌ت رو ببری توو لایه‌های پایین‌تر و برای لحظه‌هات چیزی که توی خونِ‌ت تزریق میکنی از اون لایه‌ها باشه؟ اینبار نوبت منه که ازش بپرسم. «چرا نه؟» و جوابی بهم نمیده. هیچوقت جوابی نمیده اما مثل یه پدر توو یه خانواده‌ی پدرسالار حتی با چشم‌غره‌هاش وادارم میکنه به ایستادن و ادامه ندادن به کاری که دارم انجامش میدم.

نباید ادامه‌دار شه. میدونم فقط نباید ادامه‌دار شه. تازه مزه نفس کشیدن رو چشیدم. نمیذارم چیزی ازم بگیرتش. نباید بذارم چراها بیشتر شه اونقدری که تبدیلم کنه به یه سنگ بی‌حرکت ته یه چاه. برای همینم هست که امروز ۱۲۶۲۷۷۲۸۲۸ بار اون صفحه رو رفرش کردم و چشم دوختم بهش و آرزو کردم باز با not found 404 روبه رو نشم. و هربار شدم. و اینم میدونم که حتی اگه اون پیج دیگه ارور نده هم چیزی ته دل من عوض نمیشه. همه چیز زیر سر اون لایه آخره. کلافگیِ مبهم.

و نمیدونم. واقعن نمیدونم.

+ نمیبینه نوری چشام توی این اتاقی که سرتاسرش آجره..

به ستوه آمدن رو من معنا میکنم، وقتی هیچوقت تلاشم برای حفظ حریم شخصیم، راه به جایی نمیبره.

بهم میگه: همیشه میگفتم هیچ صدایی قشنگ‌تر از صدای شجریان نیست وقتی ابوعطا میخونه
ولی فهمیدم اینو که هیچ صدایی قشنگتر از صدای تو نیست وقتی.....

خواستم بگم که آقای مرحوم شجریان، میبینید؟ شما هر قدر هم زیبا بخونید، عشق حسگرهای شنوایی آدم‌ها و معیارهای زیباشناسی‌شون رو هم تغییر میده
من بُردم.
:))))

انگار بعضی وقت‌ها خروجی‌هام بسته میشه و به صفر میرسه. و بعد دوباره آروم آروم چرخ‌دنده‌ها دوباره حرکت میکنن.

یه مقدمه

فردا،

شروع جدیدیه برای یک سالِ پیش‌رو.

و میدونم که قراره خیلی سخت بگذره..لزومی به گفتن آنچه که عیان است نیست.

اما تنها چیزی که ازش مطمعنم اینه که،

.don't spend another year doing the same shit_

پس تمومش میکنم. درست هم تمومش میکنم. سر قول‌هام هستم فرمانده.

 

+سرمست اگر به سودا برهم‌ زنم‌ جهانی
عیبم مکن که در سر سودای یار دارم..

مشتاقی و مهجوری..

صدایت
به آواز پرنده ای می‌ماند
که در انبوه شاخه های درختی پنهان شده
و صبح را
نارنجیِ زندگی می‌بخشد

فرشتگانی سپید
و هفت آسمانْ آرامش
در پستوی سکوتت پنهان کرده ای...
بگو باید مشتاق شنیدن صدایت باشم
 یا شنا در اقیانوس آرامِ سکوتت؟

فضای بین دو نگفتن ، سرشار از گفته هاست
 سکوت دریایی از کلمات است
که درون را به درون میکشد
و برون را در درون ذوب می‌کند
زمانی که نمیگویی ، میشنوم
و آن زمان که میگویی، میمیرم
آه از لحن آواز گنجشک های نارنجی...

- #اشتباهی
-دهم تیر ۴۰۰

+ تو اگه بدونی خوندن کلمه‌هایی که موقع نوشتن‌شون به من فکر کردی و با حوصله کنار هم چیدیشون چه حسی برام داره...

+ بعدتر بهم میگه « هروقت خسته شدی، بیا بشین روی دستم، خودم نوازشت کنم.
برام آوازم میخونی گنجشک خانوم؟

"سلاخی می‌گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود" »

مبهمِ نمیدونم چندم

برای درست کردنِ «حداقل‌» هم یه چیزهایی سر جاش نیست. و نمیدونم چی.

+یه‌جورایی زیادی عمیق شدم و این خوب نیست.

نیاز دارم به یه چیزی که بگه یکم شلش کن. وا بده. بسه.

یه چیزی مثل حس سه سالِ پیشی که پشت میز با چشمای مریضی ک از هم باز نمیشد نشسته بودم و توو اون سالنامه قهوه‌ایِ سنگین مینوشتم، که مامان اومد توو و بعدِ یکم مکث، داد زد خستم کردی، چته تو؟ بس کن دیگه بس کن. بعد در رو محکم بست و رفت. و همون روز همه‌‌ی اشکای اون مدتم رو پاک کردم و دیگه هیچ قضیه‌ای رو برای خودم کش ندادمش. همه چی بهتر شد.

یه چیزی مثل همون میخوام.

چون عملن مغزم فلج شده.

یه سرنگ از نورهای رنگارنگ، حتی اگه فقط یه تسکین موقت باشه برام. یه کتاب، یه فیلم، یه موسیقی، هرررچیزییی، دارید که حال داشته باشید باهام تقسیمش کنید و تسکین بده این حس رو؟ ممنونتون میشم.

مورد دوم: کاکائو و قهوه به هیچ وجه مصرف نشه

کاکائو رو هم نوشت توو ستون منع غذایی.

سه روز پیش دوتا بسته شکلات 89درصد و یدونه 72درصدِ زیبا رو گرفته بودم. حالا باید من خود به چشم خویشتن ببینم که یکی دیگه میشینه میخورتشون :(

_خاله همیشه میگه یه روزی یکی میاد شکلات نشونت میده گولت میزنه برت میداره با خودش میبرتت

قهوه رو هم منع کرد. تازه یه بسته از این قهوه فوری ها گرفته بودم که شاید بتونم بلاخره با قهوه آشتی کنم. نشد دیگه.

+پرسیدم تا کی؟ ابروهاشو داد بالا و گفت «طولانی‌مدت».

در آینده‌ای نزدیک

از لحاظ کنترل اضطراب و غرق نشدن توو منفی بافی انگار رو تردمیلم.
با همین روند پیش برم فلج میشم کاملن به سلامتی.

- به کینِ سیاوش سیه پوشد آب..

نه این درست نیست که من همون تایمی که باید فیزیک بخونم رو نشستم با ولع شاهنامه خوندم. اون هم داستان مرگ سیاوش. و الان احساس میکنم میتونم با وصیت‌نامه سیاوش به فریگیس و اسبش تا شب سیر بگریم _گریه درونی. معمولن برای شخصیت‌های داستانی اشکم نمیاد متاسفانه.
خلاصه اینکه، آره، حتمن یه اشتباهی شده. باید برگردم به سه سال پیش و دوباره انتخاب رشته کنم.
به این ادبیات لعنتی زیادی پر حرصم. اینقدر کم ارتباط داشتن با ادبیات من رو ارضا نمیکنه.

نه

ولی این حق من نبود که الان بخواد دندون عقلم در بیاد.

سراسر پر شده از عقده. و میدونم که احتمالن این به خاطر فقدان همسرشه. و تونسته این موضوع رو بهونه‌ای کنه برای توجیه رفتارهاش.
این یک قضاوت بی‌رحمانه از شرایطش و عدم درک من از احساساتی که متوجه این شخص شده نیست.
در واقع، در وهله اول این موضوع ک فقدان میتونه اثرگذار باشه روی رفتارهاش رو میتونم قبول کنم. اما اینکه بخواد از این موضوع استفاده کنه برای توجیه هر رفتار بدی و خودش رو مظلومی ببینه ک در حقش ظلم شده و این زندگی دیگه پر از آدم‌های وحشی شده و اون بره‌ای میون گرگ‌هاست _با توجه به اینکه فقدان همسرش به دلیل طلاق، خیانت یا هرچیز مشابه‌ای نیست. همسرش فوت شده. که چه بسا اگه طلاقی هم رخ داده بود، گمونم بعد سه سال میتونست این موضوع رو هضم کنه و از این قضیه به عنوان بهانه‌ای برای توجیه رفتارهای وحشیانه خودش در برابر آدمهایی ک به ظاهر، همگیِ اون‌ها رو وحشی میدونه استفاده نکنه_ توو کتم نمیره این قضیه‌ی سیاه و سفید دیدن هیچ‌جوره.
من نه روان‌درمانگر هستم و نه قاضی که بخوام عمیقن وارد تحلیل این موضوع بشم. و کاملن درک میکنم که از دست دادن و بیمار شدن روان انسان تا چه حد میتونه دردناک باشه. اما وقتی خودم زیر تیر قضاوت‌ها، توحش و پرخاشگری از سمت اون شخص باشم، قضیه فرق میکنه. خصوصن وقتی تو و تمام اطرافیان همه‌ی تلاشتون رو برای متعادل نگه داشتن شرایطش، محبت و توجه زیاد، رعایت حدود و مرزهای قرمزش و مخلص کلام هرچیزی ک باعث آروم نگه‌داشتنش بشه رو کرده باشید، و حالا بخواید یکمی به حرکت دربیاید و شرایط رو کم کم به حالت نرمالِ قبل دربیارید و دیگه قصد لوس کردن ایشون رو نداشته باشید، با پرخاشگری بیش‌ازحد رو به رو بشید.
سخته تحمل کردن این شرایط وقتی اون شخص از دوست‌داشتنی‌های زندگیتون باشه.
من قبلن هم کم و بیش با چنین شرایط رو به رو بودم به شکل دیگری. و دیدم عاقبت توجه‌های بیش‌از اندازه به فرد آسیب‌دیده چطور باعث میشه که نه تنها آسیب اولیه درمون نشه، که حتی بعد مدت کوتاهی یه آسیب دیگه به روان اون فرد، خودِ شخصِ تو وارد کرده باشی. البته که محبت هرجایی میتونه درمان‌کننده باشه، اما من دارم کنار این کلمه، واژه «بیش‌از حد» رو هم میارم. افراط.
در کل معلوم نیست که این آسیب دومی چطور قراره درمان شه و کِی قراره این پرخاشگری‌ها و سواستفاده از موقعیتش تموم بشه. فقط امیدوارم یک جایی، قبل اینکه همه‌ی اطرافیان رو از خودش برونه و دیگه کسی میل نزدیک شدن بهش رو نداشته باشه، متوجه اوضاع بشه..

بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته

یه رخوت تابستونی تزریق شده توی رگ‌هام و عارف داره آروم زیر گوشم دریاچه نور رو میخونه.

- ای دلت دریاچه‌ی نور

درست همون موقع که توی عصبانیت و اشک‌های خودم غرقم و بعدِ هزارمین بار گوش دادنِ "میرم" ، "وقت رفتن" یاس رو از سالهای دور میارمش بالا و میذارم صداش توو اتاق بپیچه،
صدای نوتیفش میاد،
و بعد،
نیم ساعت بعد همه چیو حل کرده، و من فقط میتونم از تاثیری که روی مامانم گذاشته هاج‌و‌واج بمونم.

+ نفس‌هات را عمیق‌تر بکش، ای دم مسیحایی

عبث

کتابخونه زوج و فرد بود. اینو توو سایت دیدم. گفتم اوکی. بازم خوبه ک روزهای زوجش برای خانوم‌هاست، چون پنجشنبه ها اینجا نیستم. دوباره امروز دیدم ساعت کارش از ۸ تا ۱۹ عه. گفتم بازم خوبه. حداقل اینکه کتابخونه سرجاشه و مثل کتابخونه قبلی از اینجا نرفته. دیدم دوره، گفتم باشه قدم‌هامو تندتر میکنم. گفتن سالنش کوچیکه باید زود بری ک میز کم نیاد. گفتم خیلی‌خب. از خیر شب‌بیداری‌ها میگذرم تا بتونم صبح زودتر بیدار شم.

و آخرش، بعد امیدوارشدن های طولانی، میگه نه، مسیرش خوب نیست که بخوای پیاده بری. من هم با ماشین نمیبرمت‌. بیکار که نیستم. با آژانس و اینا هم نمیشه. هزینه‌ش زیاد میشه. از یه طرف باز میگه، مگه اینجا چی کمه؟ چی‌کارت باید دیگه بکنم که نکردم؟

+ کاش زودتر تموم شه. اما از تموم شدنش هم میترسم. میترسم پشت این تموم شدن ها دنیای بهتری نباشه. چون فعلن شرایط بهتر کردن رو ندارم. با هفته‌ای سه روز خونه نبودن و باقی روزها رو توو جاده بودن و باقی ساعت ها رو سرگردون بودن، به جایی نمیرسم.

+ کاش قبل وارد کردن آدم‌ها به دنیای خودم، توجه‌شون رو به تابلوی بالای در : "ولکام توو مای هِل" جلب کنم.

با توعم دختر خوب!

انگار قراری نیست بر درست شدن. یه سوراخ این کفگیر رو بگیری، از سوراخ‌های دیگه‌ش میریزه. اصلن کی گفته بود برای کشیدن سوپ کفگیر بیاری؟

_راهیِ کدوم دیاری آخه با این اسبِ چوبی؟

آخر خط که میرسن، خط رو درازش میکنن.

سلام به آدرس جدید.