بنده‌ی کوچکِ «خدای رنگین کمان»

«جغرافیایی که حتی پروانه‌ها هم از کودکان بیشتر عمر می‌کنند»

دوات نوشته بود : شرمنده باش خدای رنگین کمان.
«شرمنده باش»

۲۴,۲۵,۲۶

چهار صبح توی کانالش از درد بدنش بخاطر ضربات باتوم و اینکه نمیدونه رو کدوم پهلو بخوابه که کمتر درد بکشه نوشته. صبح براش نوشتم "خیلی مراقبت کن..بعدن جای همه اون کبودی‌ها و زخما گل میکاریم. لطفا زنده بمون." اینو نوشتم اما واقعا دلم میخواد همین الان به جبران همه اون کبودی ها و زخمای روی تن ظریفت باتوم بکاریم توو اونایی که زدنت. غریبه هم نیستن نه؟

تازه میفهمم اون چی بود که من و تو رو که هرکدوم از یه سیاره جدا بودیم، چهار سال کنار هم نگه داشته بود. زنده بمون بچه. زنده و سالم.

+ یه چیز جالب هم امروز میون خبرها توو توییتر کشف کردم. اون قسمتی که بین مدرسه ما و مدرسه پسرونمون فاصله انداخته بود و شبیه یه کوچه اما موازی با حیاط مدرسه‌ها و از هر دو طرف بسته و پر درخت بود، اسم داشت و اسمش کوچه باغه. نه بین الحرمینی که ما صداش میزدیممم :))) خدایا من شیش سال اونجا درس خونده بودم نباید تصوراتمو بهم میزدی :))

مطمئن بودم..

-می‌آیی. وقتی سکوت میکنی، یعنی موافقی.

وقتی سکوت میکنم یعنی موافقم؟ نه، نیستم. من وقتی موافق باشم سکوت نمیکنم، میخندم. دهانم را باز میکنم و میگویم بله، موافقم. اما سکوت، میدانم که نمیکنم. شاید آن روز هم سکوت کرده بودم که فکر کردی با رفتن ات موافقم.
.... من ساکت بودم اما موافق، میدانم که نبودم. فکر میکردم نمی‌روی. منتظر بودم بیایی توی اتاق، مرا ببوسی و بگویی پشیمان شده ام، تو موافق نباشی هیچ جا نمیروم. منتظر بودم بیایی و بگویی معلوم است که تنهایت نمیگذارم، کجا بروم بدون تو؟ مطمئن بودم نمی‌روی. حتی وقتی به آژانس زنگ زدی و گفتی میروی به فرودگاه امام، با خودم گفتم نمیروی بدون من.
.... گوش دادم تا صدای باز و بسته شدن در آمد و صدای چرخ‌های چمدان که دور میشدند. نباید گریه میکردم. تو برمیگشتی. مطمئن بودم. نمی‌توانستی بدون من بمانی و زندگی کنی و خوشبخت باشی. خیلی زود برمیگشتی. شاید از فرودگاه. شاید فردا یا پس فردا.

- از کتابِ پاییز فصل آخر سال است

جایزه این یک ماه هر روز هفت صبح بیدار شدن این بوده که حتی توو روز جمعه‌ای که وسط هال خونه مامان مهین خوابیدم هم از هفت صبح چشام مث وزغ بازه.
اونم کی؟ من! من که شبامو به اذون صبح میچسبوندم و بعد میخوابیدم و قبل ۹ بیدار شدن برام عذاب الهی بود. حتی پارسال که اسم کنکوری روم بود.

ملکی که در آن ظلم شود دیر نپاید

سرم داره ماگماهای آتشفشانی‌شو از پیشونیم میده بیرون، زلزله‌هاشو از لبام، سونامی‌هاشو از چشام. لعنت به من. لعنت به من و همه‌ی کارام که حتی از این رژیم نسبت به مردمش هم با خودم ظالم‌ترم.

تو بزرگ شده بودی
و توو دنیای بزرگونه‌ت جایی واسه من که همیشه صدام میزدی "سه ساله‌ی من" نبود.

آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست..

انگار هزارساله هم که بشم از بعدِ صبحِ دوازدهم آذر هزار و چهارصد رسم جمعه‌هام یک گوشه پیچیدن به خودم و گوش دادن باب دلمی چاووشیه. بار دلتنگی اون جمعه تا سالها میتونه روی دلم سنگینی کنه. درست همونقدر که بعد از اون جمعه تا یک هفته روی تختم مریضت بودم و به معنای واقعی نمیتونستم بلند شم از جام. تو هرثانیه دورتر میشدی و برف آروم روی جاده مینشست.

+ گاهی تمام عشق به دور ایستادن است..