گفتن،
”خسته شدی میدونم ، خب همه آدما خسته میشن اما ناامید نشو ، بذار اون ندای امید ته قلبت تبدیل به فریاد بشه ، بذار خودت ، من و همه آدما بدونن که تو میتونی”
قشنگ نیست که اینطوری دلتونو گرم کنن؟
گفتن،
”خسته شدی میدونم ، خب همه آدما خسته میشن اما ناامید نشو ، بذار اون ندای امید ته قلبت تبدیل به فریاد بشه ، بذار خودت ، من و همه آدما بدونن که تو میتونی”
قشنگ نیست که اینطوری دلتونو گرم کنن؟
راست میگن که آدم عاشق میشه، دیگه چیزی نمیفهمه :/
واقعن نفهمه الان.
گنگه
گاوه
گرمشه
گریه کرده
و من نمیدونم چی بهش بگم :/
در طی اون دو روز فقط دو ساعت نبود. توو همون دو ساعت گند زده شد :/
به من میگه بلاکش کن نمیخوام بیاد سمتت، اون سمییه اجازه نمیدم تو رو هم اذیت کنه. و بعد خودش، دوباره رفته گفته فلان.
خدایا
من فقط میتونم برای کصشری ذات اون شخص سوم گریه کنم. استغفرالله.
یعنی حول محور ذهنش فقط یه چیز میچرخه
و واقعن نمیدونم چرا اونقدر از دور خوب به نظر میومد که من به خودم اجازه دادم خوشبین باشم به این قضیه و ”اون” رو هل بدم سمت این آدم. که چی بشه؟ که حسن نیتام رو برسونم؟ خیلی احمقانه بود.
هیچ ایدهای ندارم.
و این وسط این که ”اون” هم همچنان میخواد به نفهمیش ادامه بده باعث میشه بخوام همین الان برم بشینم یه گوشه و سه روز و سه شب تمام وقت برای این حال ”مظلوم و توو عالم خودش”ای که داره گریه کنم.
جدی میتونم.
نه ولی جدن چرا نمیفهمه؟ اصلن چرا خودم نمیفهمم؟ چه فعل و انفعلاتی توو ذهن کسی که کسیو دوست میداره رخ میده که اینقدر در برابر اون آدم بیدفاع میشه؟
+کاش ولی این پست رو کسی نوشته بود که خودش یکم میفهمید
:/
نمیدونم چرا باید اینطوری شه.
نمیدونم.
من دیگه پتانسیلشو توو خودم نمیبینم
فقط میدونم اگه بشه، دیگه تا تهش این زندگی زندگی نمیشه
خودم یه جایی، یه وقتی تمومش میکنم.
برای اینکه اجازه بگیرم که فقط یک رب دم خونه یه دوست عزیزی برم و ببینمش و هدیهای که قرار بوده بهش بدم رو بدم، یککک ماهه استرس دارم و بهش که فک میکنم حالت تهوع میگیرم از دلشوره! اینکه از رفتن به اونجا میترسم و فقط برام رفع تکلیفه به کنار، از مطرح کردنش و بعد داد شنیدن و بحث کردن هم میترسم.
بابت اینکه بچههاتون رو اینقدر با اعتماد به نفس، با روح آزاد و رفیق با خودتون بار میارید، متشکرم جدی.
پایین تختش نشسته داره بلند بلند میخونه ۳توحید یعنی چه؟ توحید یعنی خداوند یکتاست و جز او خدایی نیست. ۴منظور از جهنمیان در سوره..
روی تخت میشینم و زانوهامو بغل میکنم یه اشک مفتِ بیخودی توو چشامه، بهش میگم: دارم گریه میکنم. توجهی نمیکنه. بلند تر با اعتراض میگم: دارم گریه میکنم. سوئیشرتش رو پرت میکنه سمتم میگه بیا اشکاتو پاک کن.
چن ثانیه صب میکنه میبینه صدام در نمیاد برمیگرده بهم نگاه میکنه، میبینه دارم با اعتراض نگاش میکنم. یکم نگاه میکنه در سکوت، بعد سوئیشرتش رو برمیداره میگه عا دستمال کاغذی بالای تخت هست. بعد برمیگرده. ادامه میده منظور از جهنمیان در آیه اول سوره حمد..
:))))))
نیازه برای خودم یادآوری کنم ک:
خودت اینطور خواستی. مدارکش موجوده دخترجان.
حالا که اون خوبه پس یعنی تمومه، جایی برای غر نیست. این تویی که باید کنار بیای.
چون. خودت. خواستی.
خواستی که هرجوری شده یه اتفاقی بیوفته که باعث شه فکرای سیاهش تموم شن. حتا به قیمت این که خودت تهش حالت خوب نباشه. و شد.
ولی، قسمت نکته دار و تست خیز! ماجرا اینه که تو این کار رو برای کسی نکردی! جز خودت. پس فکر نکن که الان باید طلبکار باشی. چرا؟ چون وقتی تو حال خوب اونو خواستی انگار در پسِ ماجرا، راحتیِ خودت رو خواستی. اگ اون خوب باشه و تو از بابتش خیالت راحت باشه پس میتونی بری به غم های خودت با خیال راحت بپردازی. پس تهش رسیدیم به چی؟ باریکلا! خودخواهی.
وقتی خوب شدن یکیو میخوای که حالش روی خودت تاثیر مستقیم یا غیرمستقیم داره، پس برای خودت خواستی. منتی سر کسی حق نداری بذاری.
این از درس امروز. دیگه برو بازیتو بکن.
ز خارزار تعلّق، کشیده دامن باش
به هرچه می کِشدَت دل، از آن گریزان باش!
+به این بیت فکر میکنم.
نیاز دارم به تمرین رها کردن.
در باورم نمیگنجه چطور تونستم این همه حرف بزنم و هنوز هم احساس میکنم کافی نیست. اینجا ولی زیاد غر زدم نتیجتن میرم پی وی ایشان را مورد عنایت قرار میدم تا بعدِ چند تا جمله، کلن دلسرد شم بگیرم بخوابم.
و بلخره برای حسن ختام امشب هم اینو داشته باشید
پناه میبرم از پوچی خودم به خودم
و عشق، راه جدیدی که اشتباهتر است*
+صب از همه چیزهایی که نوشتم پشیمونم یحتمل.
شب بخیر.
* مهدی موسوی
خیلی دارم بیمحتوا ادامه میدم نه؟
خب قضیه اینطوره که در برهه های زمانی مختلف به من اثبات شده که هر زمان توو فاکدآپ ترین شرایط ممکن بودم، اینجا اومدم و هی زرت زرت هرچی رسیده به مغزم رو ثبت زدم اینجا که فقط فرار کنم.
ربطی هم نداره که دارم سعی میکنم از یه چیز که باعث خندم شده صحبت کنم یا اینکه ”اون” صب یکیو وسط کوچه بوسیده. در کل پشت همهشون غم حس میشه.
هفته پیش برای دومین بار در چهار ماه اخیر تست افسردگی دادم و نمرش ۵۲ بود. پیشرفت چشمگیری از دفعه پیش به نظر میاد. ولی همین که هنوز اونقدری برام مهم بوده این وضعیت که زحمت تست دادن به خودم دادم ینی هنوز اونقدر ها هم تباه نشدم. ضمن اینکه من میپذیرم که دچار افسردگی هستم. پذیرش قدم اول درمان است. ولی فقط قدم اولو دوست میدارم. بقیش رو نمیخام. اصن هرچی کار سخته به من میدید، عح.
خلاصه اگر دارم حال بد میپراکنم یه مدت نخونید اینجا رو. خودتون کم بدبختی ندارید (:/)
منم تهش بهتر میشم. نشدم هم مهم نیست حداقل قرار نیست بمیرم. چونکه
گفت ملینا؟ مکث کرد، و بعد اینا رو گفت. (ادامه)
وای خدایا.
هیچ دلیل قانع کننده ای ندارم که چرا باید ساعت یک و نیم شب درحالی که روز اولی هست که با خودم قرار گذاشتم یه زندگی پاستوریزه رو شروع کنم و قبل ساعت یازده خواب باشم، هنوز بیدارم،
و دلم برای مدرسه تنگ شده باشه.
فاک دیس شت خب.
البته اون دبیرستان کوفتی نه.
راهنمایی دوستداشتنی.
من اون پله های کنار کلاسو میخوام. همونجا که کل زنگ تفریح رو مینشستیم اونجا و سد معبر میکردیم.
معمولن هم سرت رو شونه من بود. اگه اون موقع یکی ازم میپرسید کاربردت توی این دنیا چیه میتونستم سرمو بالا بگیرم و بگم بعضی وقتا یکی سرشو میذاره رو شونم.
الان همون کاربردم ندارم.
اون بغل های توی کارگاه. همون بغل شُل و ولها. چی بود؟ همونم ندارم الان.
یا اون سری که توو اون نمازخونه بزرگ از این سرش قل میخوردیم اون سمت، و اونقدر خندیدیم و سرگیجه داشتیم که کم مونده بود کف بالا بیاریم. چند وقته اونطوری نخندیدم؟
آخ اون آبجوش و نبات های سفارشی که هرماه با شروع دلدرد، خانوم .ب. فقط برا خودم سفارشیش میکرد.
اون سالی که هر هفته همهی سوالات امتحان مطالعات رو ته کلاس با تقلب مینوشتم و به بقیه هم میرسوندم. بعد سر امتحان ترم مثل یه گَله خری بودیم که توو گل گیر کرده بود.
یا اون سالی که صندلی ها رو دور تا دور کلاس چیده بودیم و زنگ هنر که میشد همه میریختیم اون وسط.
گریه روز آخر خانوم .ص. از رفتن ما، ست کردن های قاب گوشی و مقنعه خانوم .ف.
شتتت اون جشنوارهه که روز سمپاد برگزار میشد و مختلط بووود بچه ها از یک ساعت قبلش با لوازم ممنوعه جلو آینه راهرو مشغول بتن کاری بودن و شده بود سوژه خنده برا ما دوتا. یادته؟
راهپیمایی سیزده آبان چی؟ کل اون دوساعت و نیم، سه ساعت علافی دستتو گرفته بودم. یادته؟
یا اون کلاس ریاضیای که هردومون توو عالم هپروت بودیم؟ هی بهم نگاه میکردیم سرمونو مینداختیم پایین. دستتو انداخته بودی دور شونم میگفتی ناراحت نباش باشه؟ اگه تو بخای، هرچی که نیم ساعت پیش بینمون اتفاق افتاده رو فراموش میکنیم. و من به تنها چیزی که اون لحظه فکر میکردم..ای خدا. بعدش رفته بودی نماز خونده بودی:))))) و من بهت میخندیدم که رفتی استغفار برامون؟
دیگه داره گریم میگیره بس کن این مسخره بازیو. الان کسی هست بتونه بیاد جلوی منو بگیره که نرم براش ننویسم دلم برات تنگ شده؟ در حالی که آخرین مکالمهمون واسه نهایت چار ساعت پیشه.
+باشه. به همون دبیرستان کوفتی هم راضیام. فقط تنها راه پیوندم با آدم ها رو بهم برگردونید.
سفارش ها بلخره رسید دستم. ذوق کردم وقتی دیدمشون. یک ساعت پیش هم بهشون نگاه کردم، به معنایی که برام خارج از اسم و توضیحش دارن فک کردم و گریه کردم.
یکیشون برای توعه
که یه وقت ”یادت نره زندگی، یادت نره زندهای”
همراهِ از اینجا به بعدِ راه منه.
و شاید برای تو روزی که نباشم، یادآور من باشه. چون این زیادی شبیه منه. رویشِ ناگزیر امید داشتن و سبز موندنم دست من نبوده، همیشه ناگزیر بوده. حتا وقتی که لبخندی روی لبم نبود.
و شاید یکمی بی رحم به نظر بیام که دارم یه نسخه از خودم رو پیشت جا میذارم.
دیگه بیشتر نمیگم که حسش از بین نره و برای خودم و خودت و توو دل خودش بمونه.
این حجم از سر شدگی عجیبه.
شاید واقعا باید به "زمان همه چیو بهتر میکنه" ایمان بیارم.
باورم نمیشه من همونی باشم که یک سال و خورده ای پیش با اون فکر ها اونقدر خودمو مریض کرده بودم که شب ها خوابش رو هم میدیدم. که وقتی میدیدم دستم به جایی نمیرسه میخواستم خودمو بکوبم به هرجایی که میشد کوبید.
که حتا نمیدونستم دارم چیکار میکنم.
بیچاره ترین موجود دنیا بودم اون موقعا. واقعا بدون چاره.
بهتره بیشتر برام یادآوری نشه.
فقط برام زیادی عجیبه.
چه چیزی تغییر کرده این وسط؟ که امروز و روزهای بعدش برام مهم نیست چندان. احساسم عوض شده؟ یا امیدم کنده شده؟
کاش لباس گرم پوشیده باشه فقط. هوا سرده امروز.
شما شاهد باشید:/ من یه هفتهست دارم به اینا میگم حالم خوب نیست سرفه و بدندرد دارم، به من زیاد نزدیک نشید. اصلن مگه احتیاط شرط عقل نبود؟ خب بهتر نیست یکم بیشتر رعایت کنیم؟ من دور تر باشم؟
هی میگن یادته اونروز بالای کوه هی گفتم بیشتر لباس بپوش؟ گفتم شالتو درنیار گوشات یخ میزنه؟ یادته اونروز گفتم آب یخ نخور؟ سرماخوردی. کرونا هم نیست. الان هم بکِش دردشو، مُردی میبریمت وسط باغچه چالت میکنیم:’
خب من الان از دیشب بدتر شدم و انگار یکی اومده رو سینم نشسته دستشو انداخته دور گلوم هر از گاهی هم هی فشارشو بیشتر میکنه. صحبت کردن و نفس کشیدن عادیم هم دچار اختلال شده، دیگه اگه سرماخوردگیه اگه کروناعه اگه آنفولانزاعه به من ربطی نداره:/ من وظیفه انسانیمو به جا آوردم و حداکثر فاصله رو هم رعایت میکنم. خودشون میخوان مریض بشن ضعیف بشن و تهش این ضعیف شدن باعث شه کرونا هم بگیرن چیزیشون بشه. به من ربطی نداره:| همینجا سلب مسولیت میکنم بنده.
امروز از اون روزاست که احساس میکنم همه چی تقصیر منه. حتا اینکه مجبورم باز هم سه ساعت بشینم پای فیلم های خانوم ن و صداشو در حالی که همه کلمات رو کشدار و هر جمله ای رو سه الی چهار مرتبه به شیوه های مختلف بیان میکنه، تحمل کنم، با عجز هر سه دقیقه سرم رو بگیرم رو به سقف ناله کنم که "یکم بجنب خبببب ذهن من بیشتر از دو صدم ثانیه نمیتونه روی کلمه ای تمرکز کنه زودتر اون کلمه های لعنتی رو بچسبون بهم دیگههه" و در حالی که دارم وارد ساعت چهارم میشم ببینم فقط چهار صفحه پیشروی داشتیم.
+با این شرایط بهم حق میدید در حالی که تدریس این خانوم به صفحه 62 رسیده، من به علت اینکه رغبتی به باز کردن فیلم هاش از ابتدای سال تحصیلی تا کنون نداشتم هنوز توی "ستایش" کتاب ادبیات فارسی گیر کرده باشم؟(یعنی حتا درس1 هم نه ها. قبل ترش. ستایش.)
یا باز هم برم به این فکر کنم که همه چی تقصیر منه؟
پ ن. از پشت صحنه نکته ای یاآوری شد که گفتم اینجا هم رفع ابهام کنم. این ستایش، اون ستایش با پخش بینهایت در شبکه آی فیلم نیست عزیزان :))
تو باشی دلت میاد حال کسی که تازه داره خوب میشه رو خراب کنی؟
لعنت به دبیر و استادی که با ناز و قر سخن بگوید.
هوای امروز رو کاملن تلف کردم.
باید حداقل حداقلش تنهایی تا اندیشه سبز میرفتم و بعد در حالی که با کتاب جدیدم برمیگردم خونه، بدون اینکه برقها رو روشن کنم با همون نور کمی که از ته تنها اتاق خونهم میاد ماگم رو پر شکلات داغ میکردم و بوش کل خونه کوچیکم رو پر میکرد. بعد از روی کابینت کاپ ذرتی که با خودم از خیابون آورده بودم رو بر میداشتم و اجازه میدادم ترکیب مزه شکلات و سس ذرت حالم رو بهم بزنه، ولی باعث نشه دلم بخواد یکدومشون رو کنار بذارم.
احتمالن پنجره هم یه کمی بازه و و سردی هوا رو اونقدری حس میکنم که محکم تر پتوم رو دور خودم بپیچم و ماگم رو محکم تر توی دستام. و ”با کمال میل منتظر میمونم”
ولی خب،
من اینجام. پنجره بستهست و میخوام دستِ سوم خوابم رو برم تا متوجه نشم چه روز خوبی رو برای پیاده روی، سیگار کشیدن و سکوت کردن از دست دادم.
و ”مجبورم منتظر بمونم”
مگه یه آدم تا کجا ظرفیت شنیدن اینا رو داره؟ هوم مامان؟
”آسمان پدیدهای است که هم وجود دارد و هم وجود ندارد هم مادیت دارد هم ندارد این ماییم که چنین گسترهی عظیمی را باور داریم و شیفتهی آن میشویم”* سرم را بالا آوردم و از پشت شیشه ماشین به آسمان که داشت به شب نزدیک میشد و رنگ بلوبری گرفته بود و انگار کسی با ناخن های نارنجی، بلوبری را میان انگشتانش گرفته باشد، نگاه میکنم. آسمان از این به بعد من را یاد تو میاندازد. نه میشود گفت وجود نداری و نه میشود تو را با همین چندین کلمه در روز باور کرد. وهمی که هر بار که از کنار مغزم قدمزنان رد میشود سطلِ رنگِ آسمان را رویش میریزد. دیمن داشت توی گوشم داد میزد ایز دت الرایت؟ ایز دت الرایت؟ ویت یو.
و من فکر کردم شاید همه اینها هم خیال بود.
*از دو که حرف میزنم، از چه حرف میزنم _ موراکامی
صب بخاطر تتویی که قرار بود روی یکطرف پهلوش بزنه و مامانش با مکان تتو ناموافق بود خودش رفته بود و از اونجایی که من گفته بودم دیگه برای این یکی خرابکاری رو من حساب نکنه چون دیگه مامانش میدونه من جایی نمیرم و ممکنه متوجه بشه من خونهام و به طرز بدی به خاک بره، به خانواده گفته بود که با بچهها میریم صبحونه :)))
صب بهش پیام دادم که صبونه خوشمزس؟ به بچه ها سلام برسون:)
پیامم رو فروارد کرده بود توو گپ بچههایی که قرار بود باهاشون بره.
اونام جدی گرفته بودن داشتن هی یکی یکی سلام میرسوندن و احوال پرسی میکردن، اون هم هی پیام هاشونو برام فروارد میکرد، بهشون میخندیدیم:)))))
حقیقتن از این همه احترامی که برای من از ابتدا تا به کنون قائل بودن و تصوراتی که_چه ظاهر چه باطن_ ازم دارن برگام میریزه:))
مثلن چند وقت پیش که تازه موهامو کوتاه کرده بودم پروفایلم رو دیده بودن و یه عکسی هم خود اون از من براشون فرستاده بود، یه چیزی گفته بودن توو مایههای این کصخله اینستا نداره؟ میشه ما بریم با عکساش پیج فیک بزنیم؟
یا مثلن همین امروز که گویا غیبت درس نخوندن منو داشتن میکردن سحر گفته، بگو بخونهههه..چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که تو لباس سفید پزشکی چجوری میشع..دیدم خیلی بهش میاد..خیلی قشنگ میشه توش☹️💔
پزشک خوشگلی میشه😂🤦♂💔
و خب برگام دیگه.
من فکر میکردم حتا دیگه کسی اسمم رو هم یادش نباشه.
چون، چند روز پیش اومدم اسم و فامیلم رو تایپ کنم، برای چند صدم ثانیه ذهنم خالی شد. اسمم چی بود؟ من کی بود؟
وای خدایا این اسم برای منه؟ چه اسم عجیبی! حتا یه ذره هم برام آشنا نیست.
+خدایی اگر از بچههای اون اکیپ هستی و داری اینجا رو میخونی_که احتمالش یک در صدهزاره_ یا اون کسی هستی که توو ذهنمه بیا خودت، خودتو معرفی کن کاریت ندارم بخدا:))) آخه چند وقت پیش یه نفر اومد و پرسید شما با فلانی آشنایی؟
و من از اون روز به بعد دیگه اینجا اون آدم سابق نشدم :))))
_میگه چرا توو این شب مقدس ناراحتی؟ میگم تو اگ توو این شب مقدس دخترتو عروس میکردی میرفت سر خونه زندگیش ناراحت نبودی؟ ”صدای گریه حضار” میگه مرض..چیشده؟
بعد اونجاست که میفهمم اوه گند زدم و سعی میکنم به روش خودم بپیچونم و طوری نشون ندم که انگار فیلام یاد هندوستان کرده :)
_بابا خیلی جدی(درحالی که منظورش جناب برادره) به مامان میگه برو جوجه کارت داره(نمیدونم این کلمه چرا چند وقته افتاده توو دهن هر سهشون و قضیه چیه:/)
میگم جوجه؟:’| اون با اون قد و هیکلش جوجست؟
مامان هم خیلی جدیتر برمیگرده و به بابا میگه اگ اون جوجست پس این چیه؟ (اشاره ب من) :///
فقط مونده بود اینو از خانواده بشنوم دیگه. ممنون از همگی که منو با این قد و بالا ریز میبینید.
_کسی یادشه من گفته باشم قراره آزمون شونزده آبان رو جبران کنم؟ توهم زدید قطعن. چون من قراره آزمون سی آبان رو جبران کنم!
+راجع به عنوان پست، نمیدونم هنوز داغم نمیفهمم یا چه.
کاش میشد حال و هوای امروز صبح توی حیاط و اون سرمای مطلوبش رو توی یادداشتهای گوشی، یا ضبطش یا عکس یا هرجایی ک بشه چیزی رو نگه داشت، برای بعد ها سیو کرد.
باور کنید من میخواستم یکم از این حالت رخوت در بیام:( نشون به اون نشون که امروز، غروب آفتاب رو بالای تپهها درحالی که کلی کیلومتر از هر شهری دور بودم گذروندم و ذهنم آزاد بود از تقریبا هر چیزی.
اما
فک میکنم امشب،
و شبهای متمادی بعد از امشب،
قراره با این آهنگ سپری شه.
و من تماماً خشم و غم و عشق و هر آنچه که درونش هست و توی هم طوری پیچ خوردند که هر لحظه از آهنگ متوجه همه اونها با هم خواهید شد رو بیکم و کاست درک میکنم.
ممنونم آقای Damien Rice.
'Cheers darlin
Here's to you and your lover boy
'Cheers darlin
I got years to wait around for you
And I die when you mention his name
And I lied, I should have kissed you
When we were running in the rain
'?What am I darlin
?A whisper in your ear
?A piece of your cake
?What am I, darlin
?The boy you can fear
?Or your biggest mistake
همیشه از این که میتونم تا این حد احمقانه اهمیت بدم، از خودم یه طور خاصی متنفرم.
حالا هر قدر هم که یکی از توم هی بگه نگو نگو نگو ”متنفرم” لااقل ننویس! خواهش میکنمم!
رفیق، یادم نرفته که تولدت ششم بود. و پر رنگ تر از آن، یادم نرفته که قول داده بودی به عنوان شیرینی قبولی آزمون کارشناسیات، حق مشاوره کنکور رایگان از خودت بگیرم! چه چیزی من را برای نوشتن اینها برای تو که دیگر نمیخوانیام اینجا کشانید؟ امروز تن یک آقایی در یک عکسی همان ژیله و کت و شلواری را دیدم ک میخواستیاش. البته او کلاه و ساعتی ک توی ذهنت بود و برایم توصیف کرده بودی و دنبال خریدنشان بودی، نداشت. یاد تو افتادم. این جمله معنیاش این نیست که حتما باید چیز خاصی باعث به یاد آوردن تو بشود. من تقریبا هر دو یا سه روز، آخر شب ها که توی ذهنم هرچیزی در حال رفت و آمد است، ظهرها که ذهنم تقریبا خالیست، و حتی صبحها که سطح انرژیام حالت مطلوب تری نسبت به بقیه روز دارد، به یاد تو میافتم؛ و هر دفعه از این که چطور یک رد پای کوچک میتواند آنقدر عمیق تا انتهای شیارهای مغزم رفته باشد شگفتزده میشوم! هر بار طوری که انگار برای اولین بار است که به این قضیه فکر میکنم، و شاید به خاطر همین هم هست که هنوز هیچ جوابی برایش پیدا نکردهام.
گاهی وقتها هنوز هم به این فکر میکنم که برای ترم بعد توانستهای اتاق تکنفره خوابگاه را برای خودت کنی یا نه. و یا هنوز هم از دختربچههایی که زبون میریزند خوشت میآید یا نه.
گاهی هم به این فکر میکنم که من را بخاطر داری یا نه.
ترجیح میدهم نداشته باشی.
به خاطر آوردن من چیزهای جالبی ندارد.
گفته بودی توی نمیدانم کدام فیلم مردم به یک جایی میرفتند و از پشت شیشه درحالی ک هیچکدام دیده نمیشدند برای زنهای آنطرف شیشه حرف میزدند و حرف میشنیدند.
من مثل زنهای پشت شیشه نبودم. من اصولا آدم حرف زدنهای طولانی نبودم. نمیتوانستم کشش بدهم دیگه.
اینروزها به این فکر میکنم که شاید باید از تو بابت این که خیلی بچه تر بودم عذرخواهی کنم.
حتی بابت هر آنچیزی که باعث نا امیدیات از من شد هم متاسفم.
قضیه ما اصلا اینطور نبود که چیزی شده باشد.
روز اول پاییز، در حالی که کل مرداد و شهریور را برای آمدنش مقدمه چیده بودیم، آمدم صدایت کنم که.. نبودی.
هیچجا نبودی.
هنوز از تو چیزهای زیادی دارم.
چهرازی را دارم، شاهین را دارم، نامه نامجو را دارم، پاییز و نارنگی و نارنجی را دارم، کنار آمدن با کلمه لزبین را دارم، وینستون را دارم، این اموجی نیش از بناگوش در رفتهی بلاگفا را دارم، و یک عالمه آموزه اخلاقی دیگر برادر جان!
نمیدانم نیمهشب دنبال چه چیزی میان وصل کردن این کلمهها و جمله ها بهم میگردم. شاید به منظور گفتن یک جمله در انتهای همهی اینها،
دلتنگتم.
تمام.
_دیشب
بهم میگه،
یه وقتا حس میکنم ما یه نفر نیستیم..سه نفریم..یکی من..یکی تو..یکی ما.. این ما همیشه حالش خوبه..چون *ما*عه اما نه من خوبم و نه تو..
یکم بعد میگم،
هیچ طوری نمیشه بریم تو این ”ما” انگار.
میگه،
بعضی وقتا میریم..ناخوداگاه..مثلن وقتایی ک چرتو پرت میگیم و به عنمونم میخندیم..یا وقتایی ک میگی "دوست دارم"
میگم
دوست دارم.
+غمگینه.
این که تو نمیتونی اون بخش از منو که طور دیگهای دوست داره بپذیری، غمگینتر.
چرا بعد دو سال یا بیشتر، هنوز خیلی وقتها متاسفم بابت اینکه اینطوریه؟
اجازه بدید خودم رو با ”این اولین آزمون بود، ۱۶ آبان جبرانش میکنم” تسکین بدم.
بیربط: توو برههای هستم که نه تحمل ارتباط نداشتن رو دارم و نه تحمل ارتباط رو.
اینطوریه که مثلن برای شونصدمین بار در یک ساعت گذشته هرجایی که ممکنه پیامی داشته باشم رو چک میکنم، و از این که چیزی نیست و بدتر اینکه خودم باعث شدم چیزی نباشه عصبی میشم.
ده دقیقه بعد میبینم عه یه پیام. و بعد در حالی که هیچ کلمهای توی ذهنم پر نمیزنه و دارم به همهی سلولهای مغزم برای ساختن جمله، التماس میکنم، به این فکر میکنم که اصلن من چرا هنوز بیدارم؟ وقتی خوب نشدن حالم داره طولانی میشه بهتره به زیاد خوابیدن عادت کنم دیگه. چون اینطوری حداقل روزی سه، چهار نوبت وقتی برای متاسف شدن بابت این که کاری از دستم برای خودم برنمیاد ندارم. اصلن چه معنیای داره که الان هم بیدارم؟
کمی با ربطتر : الان که دقت میکنم میبینم بهتر بود خط اول رو به عنوان بی ربط میاوردم. به بزرگواری خودتون ببخشید.
قضیه اینه که
همیشه فکر میکنم شاید تقصیر خودم بوده.
توی هر موردی.
یعنی اولش عصبیم، بعد دوباره به همین میرسم.
و وقتی به این قضیه آگاه بودم هم،
فکر کردم شاید تقصیر خودمه.
و حتی الان هم که دارم خودمو نقد میکنم هم!،
فکر میکنم شاید تقصیرخودمه!
و بعد باید هزاران ساعت وقت و انرژی بذارم و خودمو کنترل کنم که نرم برای طرفم هزاران خط ننویسم و تهش هم عصبی تر نکنم خودم رو.
یعنی همه تلاشم بر متعادل و در خور اتفاقی که افتاده، و صد البته در خور ارتباطی که با فرد مقابلم دارم، رفتار کردنه.
و این خیلی ازم انرژی میگیره.
بیاید این حجم از احساس گناه رو تقصیر شبهْ افسردگی نندازیم، چون این قضیه از قبلتر ها بوده و الان به نسبت اون موقعها خیلی بهترم.
هیچی دیگه. فقط در همین حد میدونم.
هیچ ایدهای هم برای بهتر کردن این ماجرا ندارم. چه بسا اگر داشتم هم، حالی و ارادهای برای انجامش نداشتم.
نتیجتن این هم مکتوبِ یک دانه از دانههای در رفتهی تسبیحی که من باشم. در رفته همه تار و پودم دیگه عاقا. اصرارتون برای چیه؟