130

توی این نقطه از زندگی حس میکنم یکم به معنویات احتیاج دارم!

منی ک مطلقا چیزی ندارم جز یه اسم از خدای خودم. (ینی حتی همونم ندارما، فقط یه اسم)

معنویاتی سازگار با روحیات خودم رو میخوام البته!

 

مث این که بخوام یه مداد بردارم و ادامه راهو بکشم تا بتونم حرکت کنم.

یا باید جرعت اینو داشت ک خط رو همونجا برید و تمومش کرد یا جرعت اینو داشت ک ادامه راهو رفت.

 

فعلا ترجیح میدم چند قدم دیگه برم.

129

بله.

اینطوری میشه ک مجبور میشم از مدرسه زنگ بزنم بیان دنبالم و بعد برم دکتر، و امپول تقویتی و سرم بنویسه.

از این همه ضعف خسته شدم. بدم میاد. میدونید؟

128

اهم اهم،

دوست عزیز ک کامنت خصوصی گذاشتی لطفا اول بیا آدرس وبت رو بذار بحرفیم عزیزجان

127

نمیدونم فردا آزمون برم یا نه. حالم چندان خوش نیست از صب بیحال و گیجم، رنگم پریده و حالت تهوع و لرز شدیدی دارم.

مامان میگه نمیخواد بری. به قضیه عمل فروردین ک ربطی به موضوع نداره اشاره میکنه و میگه وقتی حال ناخوشتو به زبون میاری معلومه ک حالت خیلی بد شده ک مجبور شدی بگی. بده ک اینطوری ای.

+هنوزم وقتی اون لبخند پت و پهنم بعد به هوش اومدنم رو ک مثلا خواسته بودم اطمینان بدم ک حالم خوبه و چشمای گرد شده بابا رو ک توش "تو چرا اینقدر ذوق زده ای" رو میتونستی بخونی یادم میاد خندم میگیره:)))

"ما را به سخت جانی خود این گمان نبود"

126

یه چیزی این وسط هست ک آزار دهندست.
کاش بفهمم چیه.

+به قول اون بنده خدا (با اندکی تغییر) ناراحتی های شدید من همیشه خودشونو به شکل سرگیجه ها و سردرد های عصبی و پریودهای وحشتناک نشون میدن.

+ بابا رفته آبادان. دیروز پرواز داشت. دیگه اسم هواپیما و پرواز و هرچی ک میاد به آدم استرس وارد میشه!
به سلامت برگرده..

+فردا آزمون دارم. همه درس های اختصاصی مون عقب تر از بودجه بندیه. ریاضی یک فصل کامل حتی!  رفتن یا نرفتنم فرقی نداره:/

125

# ادامه نوشته

124

اینکه نتونی سیاهیای ذهنتو بنویسی..خالیش کنی، درست مث وقتیه ک توانایی گریستن رو از دست داده باشی.

همونقدر عذاب آور.

123

همونطور ک از اول ابتدایی صد بار برام تکرار کردن ولی من هنوزم نفهمیدم از بین اونی ک توو بیابونه و اونی ک به معنی پست و فرومایست کدوم "خار" و کدوم "خوار"ه، اسم های یوتیوب و توییتر رو هم جابه جا میگم:///

در همین حد ضایع.

122

میخوام بیام بنویسم ولی هی ب خودم میگم خب واسه چی؟ چه فرقی داره..
اس ام اسای دیشب همش هست میتونم هرموقع خاستم اونارو بخونم!


گفتم اونی ک توو خواب دیدی ملینا بده بوده:)
میگف مگه ملینا بده هم داریم؟
گفتم داریم به تو نشونش ندادم هیچوقت.
گفتم از من فرشته نساز توو ذهنت. اینا همه میگن من بدم، تو هم باور کن.

+درست توو همین لحظه ک میگم اسمسا میمونه میتونم هرموقع خاستم ببینمشون، میرم و میبینم همشون بجز حرفای دیشب حذف شدن://// چرا؟ :/

121

به زودی یه ورژن جدید از من دیده میشه.

یا از اینی ک هستم هم داغون تر میشم و کارم به دکتره مامان میکشه

یا بهتر از همیشه میشم و همه چیزایی ک الان خرابه درست میشه.

در زمستان سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام
 
وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام

من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام
 

"من به هر ساز شما رقصیده ام."

[ شعر از نمیدونم کی]

120

این دختره هست، بت وومن؟

آره همون. دیگه هیچی نمیگم:))

119

خنک آن قمار بازی ک بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

+حرف دیگری ندارم:)

118

این حیوونای بی گناه و بیچاره رو میبینم دلم ریش ریش میشه، طفلکیا:(
یه پستی دیدم یه خانومی یه کانگرویی رو نجات داده بود کانگروهه سفت بغلش کرده بود ازش جدا نمیشد:(( کوآلاهای کوچیک هم ک بمانند:(
چطور دلمون میاد این بلا ها رو سر این بیچاره ها بیاریم..

117

 مامان بلخره بعد این همه مدت حاضر شد بره دکتر..
روانپزشک. (بهتره از اصطلاح دکتر اعصاب و روان استفاده کنم.)
بهش گفته هم افسردگی هم اضطراب داره.
همین. چیزی بهم نمیگه. چند بار هم ک پرسیدم پیچوند منو..

115

دلم میخواست یه جایی میرفتم ک بتونم بلند داد بزنم سلام بر صلح چاووشی رو.

نفرین به جنگ. نفرین به ظلم

دنیا ک دنیا نیست زندونه

سلام به صلح. سلام به عشق

بی عشق از دنیا چی میمونه؟

114

روزی ده بار صب ظهر شب برای خودم باید بنویسم: رها کن.

113

دلم میخواد چند وقتی رو بشینم و فقط نگاه کنم..

یا شاید هم اصلا چشامو ببندم و جایی رو نگاه نکنم..

نمیدونم.

فقط میدونم نیاز دارم خودمو بیشتر ببینم.

باید بفهمم چمه. و چرا اینقد ناامید؟

یک ماه پیش ک نوشته هامو واسه خانوم م. خوندم میگفت قلم بسیار شیوایی داری خانوم. غم توی نوشته هات کاملا لمس شدنیه.

بعد رو کرد به باقی بچه ها و گفت ولی چرا اینقدر نوشته های همتون غمگین و ناامیده؟ بهترین جواب رو ع. داد گف شاید چون مجبور شدیم زود بزرگ شیم.

+ولی من نمیذارم همینطوری بمونم. اگ کاری واسه بقیه نتونم بکنم واسه خودم ک میتونم. درستش میکنم.

+شاید همچنان اینجا بنویسم.

112

خودش هنوز کوچیکه نمیفهمه چطوری جونم براش میره :)
ولی خدایا مرسی ک یازده ساله یه فرشته رومخ و وحشی اما مهربون و بانمکو بهم دادی^^
تولدت مبارک داداش کوچولو.

111

و به قول خودش اینکه دوس داشته بشی همونقدر ک دوس داری، حس خوبیه:)

110

دیشب هم اونجا برام نوشته بود.

نوشته بود هیشکی مث تو منو نمیفهمه.

109

تموم تنم میلرزید از گریه های شدید.

بعد کاریو کردم ک نمیدونم چرا. ک نباید.

چن دیقه بعد بازهم کاریو کردم ک دلیلی ندارم براش.

زنگ زدم بهش.

گفتم برام حرف بزن.

و مث خیلی قدیما، با مسخره بازیاش خندوند حواسمو پرت کرد،

آرومم کرد.

سکوتی ک هعی میومد بینمون باعث میشد بیشتر بودنشو حس کنم. درست کنار خودم.

گفت دوباره بشو همون دختر قوی ای ک همیشه پشت من بود.

بعدن برام نوشت هروقت حس کردی خوب نیستی.. زنگ بزن..من هستم..قول میدم.

108

# ادامه نوشته

107

صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ.

106

از این همه دوست داشتنی
که از پسِ ماندنت بر نمی آیند
عجیب خسته ام...!

#اسماعیل_دلبری

105

با خانوم ق. صحبت کردم امروز،و ایشالا ک باهام راه میاد دیگه:| لامصب ضریبش شیشه!! چرا اینقدر همیشه خونسردم  من!

 

# ادامه نوشته

104

از نهایت بیشعوری این دو عزیز نمیدونم چی بگم واقعا.

فقط بدونید با کارایی ک دارن با من میکنن یا نهایت حماقتشون رو میخوان به رخ بکشن یا نهایت بیشعوری و زرنگی شونو! ://

واقعا نمیدونم دیگه چی باید بگم بهشون:/

103

پای اون کاکتوس هر روز آب میریزی و اینجا منم ک خشک دو قطره از اون دستاتم.

از [خودمون]

102

 خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن..

101

آفرین آفرین با همین فرمون پیش برو ببینیم تهش به چی میرسی. خب؟!

+[با خود زمزمه میکرد.]

+بی اراده ترین انسان این دنیا کیه؟ آفرین.من.

100

بعد از دو جلسه حرف زدن مون در نهایت چیزی رو در وصف من گفتن ک حالا از کنار آینه هم ک رد میشم و چشمم به خودم میخوره دلم میخواد کله ام رو بکنم، هم از روی خجالت هم عصبانیت. البته خندم هم میگیره:)

تعریف شون دقیقا برعکس توصیفات بقیه بود. و همون لحظه حس کردم چقدر منفور به نظر میام از این لحاظ.

آره خلاصه نمیگم براتون دیگه:) ناامید میشید ازم.