نمیدونم فردا آزمون برم یا نه. حالم چندان خوش نیست از صب بیحال و گیجم، رنگم پریده و حالت تهوع و لرز شدیدی دارم.

مامان میگه نمیخواد بری. به قضیه عمل فروردین ک ربطی به موضوع نداره اشاره میکنه و میگه وقتی حال ناخوشتو به زبون میاری معلومه ک حالت خیلی بد شده ک مجبور شدی بگی. بده ک اینطوری ای.

+هنوزم وقتی اون لبخند پت و پهنم بعد به هوش اومدنم رو ک مثلا خواسته بودم اطمینان بدم ک حالم خوبه و چشمای گرد شده بابا رو ک توش "تو چرا اینقدر ذوق زده ای" رو میتونستی بخونی یادم میاد خندم میگیره:)))

"ما را به سخت جانی خود این گمان نبود"