همینه که هست

خانوم فروغ گفتن:

«چه می‌شود کرد؟ مگر می‌شود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟ همین است که هست.»

+همین است که هست. سر صبی اخلاقمون رو سگ نکنیم دیگه عزیزم. شلش کن

 

+ و به این هم فکر نکنیم که باید ناهار درست کنم (خودش ساعت ها وقت میگیره) و ظهر باید بریم وطن و عصر خونه دایی اینام (از این بابت که خودم فقط میرم اونجا و چند ساعتی اعصابم آرومه میتونم خوشحال باشم البته‌) و همه اینا باعث میشه نتونم امروز خوب بخونم و درس خوندن روزی در میون شده و سر هر تست، پنج دقه حواسم به اوشون و دلیل کذاییش پرت میشه.

خب حالا که فکر کردیم!

+ ولی خب من جلوی آینه به چشمام خیره میشم. و بعد، هم آروم میشم هم قدرت میده بم.

A.آ

امید توو ذره ذره هوایی که نفس میکشیدمش وول میخورد.
توو صلح بودم با همه چی.
خب، ادامه دار نشد این حس
اما عیبی نداره.

برای اینکه طولانی نشه، بقیش:

# ادامه نوشته

با پاش محکم میزنه زیر دلم. عمدن.

از دور مرد متشخصی به نظر میاد. گول ظاهر آدم ها رونخوریم.

اوراقی

وضعیت معده‌م الان اینطوریه که

انگار سگ پاچشو گاز گرفته.

چه خبرته بابااا یکم ریلکسسس

«تو منو بزرگ کردی»

میگه رفتارهای اون خیلی بچگونه‌س. اذیتم میکنه این. یه ثانیه مکث میکنه بعد ادامه میده: تقصیر توعه. تو منو بزرگ کردی حالا منم میخوام همه بزرگ باشن ولی هیشکی نیست.

لبخند میزنم

من باعث شدم رشد کنه، بزرگ بشه؟

شاید اصلن قرارمون از اولش هم همین بود.

به خودم نگاه میکنم، که چقدر افکارم، باورهام عوض شد. رو به بهتر شدن رفت.

آدم این نتایج رو که توو خودش میبینه، دلش میخواد بازم بدون سلاح خودشو بندازه وسط میدون، بندازه وسط زخم، دلش میخواد بازم جلو بره، بازم تجربه کنه. که یک سال بعد بیاد باز یه متن اینطوری بنویسه و ببینه بَهه! دختر ببین چیکار کردی! ببین چقد بلد شدی

نترسیدن خیلی مهمه. کاش یکم جانب احتیاط رو ول کنم. برای بزرگتر شدن. برای یاد گرفتن.

+نمیدونم چیشد که دلم خواست اینارو بنویسم چون هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده و فلن چیز جدیدی هم رخ نخواهد داد. فقط بی پروا آرزو کردن شجاعتم رو میطلبه و بعدتر تلاشم رو، که خب از این جهت لازمه.

تربیت

داشت با خنده و افتخار از این که بچه‌ش رو به عنوان تنبیه لختِ لخت کرده و انداخته توی راهرو میگفت!
بقیه‌شون هم میخندیدن و مشتاق بودن برای شنیدن ادامه‌ش!
مسخره بود. افتضااح بود.
با هر کلمه‌ای که میگفت منزجرتر میشدم. انتظار داشت منم بخندم! ولی فقط سعی میکردم دهنمو ببندم چون خیلی وقته فهمیدم برای این جماعت حرف زدن‌ هیچ تاثیری نداره. هیچ تاثیری. من حتی هنوز گیر عادی کردن و متوجه کردن چیزای دم‌دستی و سطحی براشونم.
هر از گاهی یکیشون بهم نگاه میکرد که ببینه منم میخندم یا نه. متاسف بودم اخم کرده بودم و خودمو مشغول اروم کردن شایلین ک توو بغلم خابش برده بود نشون دادم.
متاسفم که اون بچه ۱۰ساله حتی توی خونه امنیتی نداره. متاسفم که متوجه نیستن این یه نوع تجاوزه، خشونته. متاسفم که باعث شدن ممکن باشه این اتفاق طوری روش تاثیر داشته باشه که بعدها خودش این کار رو زوری با یه آدم دیگه انجام بده. متاسفم که مادرش فوق لیسانس مشاوره داره، پدرش آدم موجه‌ای به نظر میاد. متاسفم که اینه تربیت کردنشون، تنبیه کردنشون.
تنبیه این نیست. تنبیه آزار دادن روح و روان بچه نیست. تنبیه‌ این نیست که بچه از ترسش دیگه اون کاری که بابتش شماتت شده رو انجام نده. خود کلمه تنبیه مصدره به معنای آگاه کردن. اینه آگاه کردنشون؟
میدونم که تا مدت‌ها ترس توی وجودش میمونه. و حتی اگه یه روزی دیگه این تنبیه کردن‌ها رو یادش نباشه، آثارش توی وجودش باقیه.
مثل همه رد کمربندهایی که کبودیشون روی تنم نموند ولی آثارش توی روح من و حتی امیرعلی که فقط نظارگر بود مونده.

باباجون؟ اگه تو هم بودی میخندیدی؟
مطمعنم که تو هم مثل من ناراحت بودی.

ما که دیگه دادیم رفت تو رو

امروز روز عجیبی بود.
صبح که هزار دفعه هر پنج دقیقه یه بار صدای الارم بیدارم میکرد و من از خستگی قصد نداشتم تسلیم بیداری شم، فکرش رو نمیکردم ک دو سه ساعت بعد چیکار میکنم.
خیلی یهویی بود. شاید هم نه. هیچوقت هیچ چیزی یهویی نیست، از قبل گوشه ذهنمو قلقلک میداد.
از تقوی و شیمی گرفته، تا امتحان یهویی دینی ک مجبور بودم تنها بدمش، تا دوتا مقاله ای که باید تا شب میرسوندمشون و هیچ ایده ای نداشتم ک چطور، تا کسی که داشتم با نبودن ها و کم بودن هام از دستش میدادم، تا ترازهای داغون قلمچی،تا درس خوندنایی ک به درد عمم هم نمیخورد، تا رویایی که از دست رفته دیدمش، تا دروغ هایی که هربار جلوی خانواده بافتم بهم که نفهمن چیکار میکنم، تا تو آبی! که خیلی وقت بود درست و حسابی باهات حرف نزده بودم، از همه شون خسته بودم و فشارش رو سنگین تر از همیشه روی خودم حس کردم.
تیر آخر هم وقتی بود که نوتیفو دیدم ک تووش نوشته شده بود «برای بار آخر میگم»
استعفا دادم.
دادم که برسم به درس. که اخر تیر دوسال دیگه قوی تر و مطمعن تر بشینم پشت لپتاپ و اون موقع خوشحال تر باشم از کاری که میکنم و از نتیجه ای که به دست اوردم.
آدمیزاده دیگه. فردا قرار نیست معجزه شه و درس خوندنم بره بچسبه به سقف اما اقلن میدونم ک همه تلاشمو میکنم، چیزیو فدای چیزی نمیکنم.
حداقل الانش سبکم. که امروز بی استرس یه ماسک پودر توت فرنگی گذاشتم روی صورتم و اهنگی که میخواستم رو پلی کردم و لبخند زدم به زندگی :)
رقصیدم، فیلممو بی استرس دیدم، خندیدم بدون اینکه به ساعتم نگاه کنم.
از فردا قرار نیست اینطور باشه، اما میدونم که اگه خسته شم میتونم یکم استراحت کنم. میدونم که حداقل از پنج سمت کشیده نمیشم.
گمونم لازم نیست انقدر به خودم سخت بگیرم. درس خوندن هم کار سختیه دگ..لازم نبود کار بیشتر برای خودم بتراشم.
همه اینا رو نوشتم ک بگم راضی ام. که اگه دو روز دیگه احساس کردم دلم تنگ شده (که الانشم شده) یا حس کردم پشیمونم بدونم که باوجود چیزهایی ک داشتم از یاد گرفتنشون لذت میبردم، واقعن با همه مسئولیتایی که داشتم و چیزایی که ازم انتظار میرفت سختم بود.
تجربه خوبی بود. می ارزید.
امیدوارم فردا روز بهتری باشه.

گل نرگس

به در نگاه میکنم لبخند میزنم، به دیوار نگاه میکنم لبخند میزنم، فرش رو میبینم لبخند میزنم، جلو آینه چشام برق میزنه لبخند میزنم، مامان داد و بیداد میکنه به قابلمه خیره میشم لبخند میزنم، حتا همین الان هم با هر ”لبخند میزنم”ی ک مینویسم لبخند میزنم

آبی میگه بعد این همه مدت رو موود بد بودن این دو روز خوشحالی رو به خودم زهر نکنم. راست میگه. لبخند میزنم

تهش هر چی شه، به این لبخندها می ارزه

:)

آزمون

فردا آزمونه

از کل نیم‌سال اول

و من ذره‌ای احساس آمادگی در خودم نمیبینم

=)

هرچی هم تا الان خوندم قطعن یادم رفته

اما نشستم جلو آینه میگم ببین عزیزم نمیذاریم این اتفاق لطمه ای به ارزش‌های والای تو بزنه =) از آزمون بعدی که شروع ترم دوعه و قراره از اولش درست پیش بری، میتونیم نشون بدیم ک قوی‌ ایم. غصه نخوریا =)

منتها یه صدای خسته از ته شیار آخر مغزم داد میزنه ”به نظرت تعداد قولای اینطوریت زیاد نشده؟” میخوام بهش بگم زر نزنه :)

به هر حال

وقتی ”ادبیات” رو ”دیابت” میخونم، قطره استریل چشم رو هرجایی میریزم جز چشمم، چهل دقیقه وسط روز بین فیلم های ریاضی خوابم میبره در حالی که من اصلا روز نمیتونم بخوابم و هزارتا حرکت افتضاح‌تر،

اینا همه یعنی راه درسته =)

 

هنوز کلی مونده تا خستگی بچه جان

نمیدونم برای چی باید تحمل کنیم ولی تو تحمل کن. بهتر که نمیشه ولی شاید دغدغه‌های بهتر گیرت اومد. بعدا

 

پ ن: بعدا؟ بعدا گلا زرد میشن.

بشکن

بعضی وقت‌ها یه خراب کردن/رها کردن آگاهانه نیازه.

البته نه در حدی که به کسی آسیب زیادی بزنه.

خیلی کوچیک. فقط در حدی که مطمئن شم اونقدرها وابسته نیستم.

چیزناله، قسمت دوم

میدونید؟ فقط کافیه از کسی خوشم بیاد تا بدترین ورژن از خودم جلوی اون شخص به مرحله ظهور برسه.
طوری که اصلن طرف ممکنه با خودش فک کنه تازه دو ساعتی هست که از اعماق آمازون و همنشینی با میمون‌ها و فرار از دست کفتارها (توو جنگل کفتار پیدا میشه؟) خودمو به اینجا رسوندم.
به حد نسبتن اعلایی وحشی، بکر و عاری از هرگونه رفتارهای نرمال انسانی به نظر میام.

یا خب که چی که مثلن نصفه شب میرم از اینکه میتونه صدایی شبیه صدای فلان فرد توو فلان جا ک صداش رو دوست دارم اجرا کنه میگم و شیش و نیم صب ک بیدار شدم بعد دیدن پیام‌هاش به معرفی اون چیز و ارائه این نظریه که ممکنه خوشت نیاد و فلان و بیسار میپردازم. تقریبن چندین خط در هر پیامم تایپ میکنم و نهایتن گوشی رو میذارم کنار و خوابم رو ادامه میدم.
و خب چی میشه؟ چند ساعت بعد مینویسه باشه ممنون

من اگه خودمو امشب با کش شلوارم دار نزنم احمقم واقعن. آخه کی ساعت شیش صب میره مخ بزنه خب؟
اصن کی گفت من نیاز دارم دم پیری مونس و همدم داشته باشم؟ من میخوام ادامه تحصیل بدم فلن.

عاشقی هم صدا ناخون میده رو تخته سیاه ولم کنید بابا

چیزناله، قسمت اول

ولی این هیچی از ارزش‌های من کم نمیکنه =)

-[به پهنای صورت اشک میریزد]

از اولیش بنویسیم

امشب، اولین دستمزد. ۱۹۳۰۰۰ =»