A.آ
24ساعت پیش با چشمایی که خودشو با اشک پاره کرده بود، برای آبی مینوشتم که این اخرین انگیزم بوده و حالا از دست دادمش. یه گیم اور واقعی که دیگه نمیخوام از اول شروع کنمش. خصوصن به خاطر دلیلی که برای نخواستنش برام آورد.
گفتم دوسال مونده. گفتم دوتا 365روز. گفتم 24ماه. گفتم 17سال هم بس ام بود. گفتم این خوشبینانه ترین حالتشه.
گفت که چی که میشماریش؟ چه کمکی بهت میکنه؟ گفت بذار خوشبینانه بمونه پس، بشین بخون خودتو خفه کن با خوندن بلخره که بهتر میشه! گفت فک کردی اسمون توو این چندماه دهن باز کرده فقط همین یه نفرو انداخته پایین؟ گفت و گفت و گفت و من ساکت نگاش کردم فقط.
گفت «فکر کردی دانشگاه بری به سن قانونی برسی میذارم همینجوری بمونی؟ دستتو میگیرم میریم با هم گورمونو گم میکنیم.» گفتم قول الکی نده. ولی یکم بعد،
با حرفایی که زد،
تازه خیلی چیزایی که تموم این مدت درمورد خودم و خودش اشتباه فکر کرده بودم رو درست کرد.
تازه فهمیدم کجام.
اینا به کنار
من دیدم اون بزرگ شده. محکم شده. عاقل شده.
قشنگ بود.
به علاوه یه سری چیزای دیگه ک لطفش به اینه که بذارم حسش بمونه، شرحش ندم.
فقط احساس میکنم اون، هرازگاهی یه باریکه نور کوچیک نشونم میده. و یادم میاره که چی ام کی ام کجام.
میخوام بگم،
همین خانواده عجیب دو نفری مون رو دوست دارم. ازم دور نشو.
+قرار بود این پست در وصف شب های از دست دادن آروین باشه ولی بازم برگشت به تو آبی. نمیدونم دگ :) بعدن از اون مینویسم. -شایدم نه.
++به تقریب مزخرف ترین و از هر دری سخنی ترین پستیه ک نوشتم :)))