صبح تقریبن دیر بیدار شدم و آبی کلاسهامو حضور زد. مامان مجبورم کرد زیاد صبحونه بخورم. بعد تا ظهر توو تخت بودم، بیحال. نزدیکهای ظهر یکی از نقاشیهایی ک آبی فرستاده بود رو کشیدم. اما خب از اونجایی ک حال و حوصله اینکارا به من نیومده خسته شدم و مرتبکاریشو انجام ندادم. آبی دوسش داشت. صبح تا ظهر رو آروم بودم. کمترین میزان تنش رو داشتم. ظهر ناهارم یه چیزی بود ک توش کلی خرمای تفت داده شده بود. زیاد نخوردم. یکمی شوخی کردم و خندیدم مث همیشه. ولی گیج و ویج بودم. ظرفهارو شستم و صدی چند پلی شد، گذاشتم بمونم. بعد دو قسمت دیگه از اتک آن تایتان رو دیدم و حواسم پرت شد. بعدش خواستم فیزیک بخونم ولی زبان حواسم رو پرت کرد و خب لعنت به این دبیر زبان شخمی. چرا باید اسپیکینگ رو وسط سال بگیره اونم با اون روش، من نمیفهمم. جالب اینکه به جاییم هم نیست اصلن. فردا سه تا امتحان دارم. به لطف برنامهچینی های دقیق دبیران!
رفتیم بیرون نیم ساعتی بعدم برگشایم. توو راه به کلی چیزا فکر کردم میتونستم خونه بمونم اما اومدم. نمیدونم
کهیر زدم. صورتم میخاره بابا یه دارو گرفته خابآوره.. اینه ک الان چرت میزنم بعد هر جمله
به فائزه حسودیم شد. واقعن احساس کردم ناراحتم:/ عااا ابی صبح یه گیف فرستاد. گفت شبیه توعه. کاملن هم بود:/ یه گربه بود ک تا دست میخورد بش میگفت بروو گمچو فلان:))
دیگه واقعن خوابم میاد. چیزی به ذهنم نمیرسه. برویم بخوابیم