بازم منِ بلاتکلیف
پرِ عصبهای بهمریختهام. (:/)
نشستم رو میز و دارم به کتابهایی که دورم افتادن و لباسهایی که رو تخت پرت شدن و یه کوه و چندتا تپه درست کردن و دوتا کولهای که با دهن باز وسط اتاق منتظر منان، نگاه میکنم.
حتا نمیدونم چند روز اونجاییم! تکلیف خودشون با خودشون هم مشخص نیست.
هیچوقت آدم منظم و قانونمداری نبودم اونقدرا. ولی با اینکه همیشه همهچی از بیرون نامنظم دیده میشده از دید بقیه، توو ذهن من همشون نظم درونی داشتن. حتا برگههام ک هرکدوم یه گوشه اتاق ولو بودن هم بر اساس یه چیزی چیده شده بودن دور و بر اتاق.
برای همین، هیچوقت نمیفهمن ک این بیبرنامگی چقدر فلجم میکنه.
من نمیدونم شبها اونجا کجا باید بخوابم که دیر خوابیدنهام و احتمالا زود بیدار شدنهام مزاحم کسی نشه. نمیدونم چجوری باید خودمو با برنامههاشون هماهنگ کنم که کمترین آسیب رو ببینم.
خدایا حتا الان ناخون شصت/شست دست چپم هم شکسته و هرچی تایپ میکنم کجوکوله میشه مجبور میشم برگردم پاک کنم دوباره تایپ کنم ینیننینسنسنسنت.
+اگه مثلن بیان بگن باید به مدت سهماه ازینجا فرار کنی بری و یه جا پناه بگیری، من خب تکلیفم مشخصه! میدونم چه انتظاری ازم میره. میدونم باید اون پیرهن طوسیم رو با اون شلوار لیم ک حتا وقتی بیش از ظرفیتم غذا میخورم جا باز میکنه و دکمههاش اذیتم نمیکنه، با کتونی طوسیم ک نرم و راحته و با شال سرمهایم و با ساعت و عینک و گوشی و شارژر و پاور و هندزفری و یه خودکار و دفترچه یادداشت و دوتا از کتابهام _که احتمالا یکیش شعره_ (شاید سر انتخاب این دوتا یکم گیر کنم) و با یهسری لوازم بهداشتی و صد البته کارت عابربانک و شناسنامهم، با اون تیشرت مشکیه ک میتونم توش گم بشم و شلوار اسلشم که مث خونه خود آدم میمونه (برای وقتی که خواستم قبلیا رو بشورم) و با یه پارچه کوچیک که بشه بهعنوان ملحفه ازش استفاده کرد و.. دیگه فلن همینا. همینارو برمیدارم. بازم یادم اومد میام مینویسم که اگ یه روز لازم شد برم جایی پناه بگیرم لیستم رو از قبل اینجا داشته باشم💔 :/
آره خلاصه داشتم میگفتم اینجوری رفتن معلومه چیه قضیهش و میدونی که انتخاب دیگهای جز سَبُک رفتن نداری! اما الان، و با وجود مامانم، من مجبورم به طور مثال شونصدهزار دست لباس بردارم ک به قول خودش آبروش رو نبرم:/
عاح.
نمیدونم چجوری از بالای میز رسیدم این پایین. اما از این زاویه که من دارم به وضعیت اتاق نگاه میکنم به نظر میاد راه فراری نیست. باید برم یه حرکتی بزنم.
پن: شاید عصبی بودنم از جای دیگهست، دارم بهونه میگیرم.
پن۲: قرص آهن هم باید توو لیست سَبُک رفتنم بذارم.