سرده..نیست؟
میدونید؟ قضیه اینه که دیگه آبی برام مث قبل نیست.
سام ظهر میگفت: چرا منو میبینه یادش میاد درس نخونده؟ گفتم چرا منو میبینه یادش میاد درس نخونده، داره با تو حرف میزنه، گشنشه، جیش داره، جای لُپی رو مرتب نکرده، برا لپی غذا نبرده، میخواد بره بیرون، فیلمشو ندیده، گوشیش شارژ نداره، خوابش میاد، خوابش میاد، خوابش میاد.
+خوابش میاد. شبها خوابم نمیبره. خیلی وقته خوابم کم شده. بعضی وقتها قبل خواب برام شعر میخوند. بعضی وقتها اونقدر حرف میزد تا خوابم ببره، خوابش ببره. یعنی میخوام بگم توو دل شبها، کنارش یه صمیمیت آروم بود. مثل این بود که وقتی خوابش برده پتو رو آروم بکشم روش و خودم، گاها با دو نخ سیگار برم توو بالکن و اجازه بدم باد بخوره به صورتم. الان ولی نه. اینطور نیست. من از سر شب توو بالکنم و اون.. نمیدونم، آشپزخونه، هال، تخت، یه جایی هست و همونجام میخوابه. دقیقن مث همین میمونه.
و بعد، هردفعه زیر لبام این میچرخه: منو شب سه تایی بیدار، اونی که جا گذاشتیم صدای گیتار، دیلینگ دیلینگ شاید اروم بشم، طبق معمول با نور کم، مخ لعنتی حس تازه میخواد، یه فرکانس ممتد این مخو داره میگاد. و ادامش.
میدونی آبی، دوری ازت شکل و شمایل خوبی نداره. ولی باید عادت کنم بش.
خودت گفتی میگذره نه؟ گفتی نبودنتم میگذره عادت میکنم، مهم نیست. یک ساعت بعدش گفتی معذرت میخوای گفتی ”دوست دارم باشه؟ نمیدونم چی بود کشیده بودم و چیا داشتم بهت میگفتم” اوهوم. ولی شاید یکمی دور شدن لازم باشه.
وقتی دیگه صمیمیتی نیست.