67
هدف روشن نداشتن توو زندگی و راه رفتن توو مسیری که حتی ندونی اصلا اسم جاده اش چیه! باعث میشه کم کم دلسرد شی.. البته ادمی مث من اینجور وقتا قدم هاشو تند تر میکنه ک ببینه ته مسیر چیه آخر! ولی وقتی مجبور باشی با سرعت متوسط زمان پیش بری اونوقته ک فاجعه میشه!
نتیجه اش میشه چی؟ میشه من! من تا همین دیروز پریروز.
سردرگم و عصبی دنبال چیزی بودم ک بتونه نجاتم بده.. و حتی اون رویای واقعیِ ته قلبم هم داشت جلوی چشم خودم خاک میشد و نه تنها هیچ راهی واسه رسیدن بهش پیدا نمیکردم که حتی نمیتونستم دوباره زنده اش کنم.. رویا واسه آدمی که هنوز اول راهه،حیاتیه، ضروریه..من داشتم ضروریاتمو خاک میکردم تا بعدش دوباره برم خودمو خط خطی کنم با مداد سیاه..
ولی حالا دو سه روزه که بهترم..به چیزهای جدید فکر میکنم و به حرف های مهسا که میگف جلوتر که برم همه چی بهتر میشه برام و اینطوری نمیمونه..
برای منی که همیشه عادت داشتم کسی یا کسانی! کنارم باشن که بیشتر از هرچیزی به من اهمیت بدن، مرکز توجه کسی نبودنم و اهیمت ندادن ادم های الان زندگیم بدجور توو ذوق میزنه..نمیدونم اسم دقیق این شرایط چیه ولی فک کنم به این نوع هم میگن تنهایی..میدونید تنهایی انواع مختلف داره دیگه؟ من الان به یه نوعش مبتلام. خیلی شدید یا خیلی سطحی نیست، ولی هرچی باشه تنهاییه دیگه بابا! با همون عزمت و جبروت همیشگیش.
میون این کلمه ها، هم میشه غم رو پیدا کرد و هم امید. بیشتر دوس دارم به امید فکر کنم..هرچند که باد زده و همه برگای زرد درخت زردآلو رو ریخته کف حیاط و ابرها توو آسمون بیشتر از هر وقتی دارن با ابرهای چشم های من "گل یا پوچ" میکنن ک کی اول بباره.