بی تو بر روی لبانم....
سر راه، قبل خاموش کردن برق، توی آینه به چشمهام نگاه میکنم. هنوز طوری تیره ان که به مشکی بیشتر نزدیکند تا قهوهای. هنوز یک مژه سفید میان مژههای مشکی چشم راستام هست. هنوز این بادومهای درشت اما کشیده حالت خودشون رو حفظ کرده اند و هنوز رد بخیهی سه سالگی بالای چشم راستام هست. اما
اما
اما چشمهایی که اینجان با چشمهای صد و نوزده روز پیش فرقی اساسی دارن.
که تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
نگاهم رو از آینه میگیرم و چراغ رو خاموش میکنم همه جا تاریک میشه. دستهام رو جلو میارم تا قبل از برخوردم با تخت، پیداش کنم. هنوز چشمم به تاریکی عادت نکرده.
چراغ رو که خاموش کردی و رفتی، تا مدتها چشمم به تاریکی عادت نمیکرد. دستهام رو پیدا نمیکردم تا سپر بلای تمام تنم بشه. مثل مولکولهای گاز توی ظرف در بسته و دمای بالا مدام برخورد میکردم با هرچیزی که توی تاریکی رنگ باخته بود و از تو جا مانده بود.
تخت رو پیدا میکنم لحاف رو کنار میزنم و خودم رو جا میدم. منتظر میمونم تا خواب روی چشمهام بوسه بزنه. این کار تو بود قبلا. شالگردن قرمز رو هر شب در امتداد جاده کش میدادمش تا به تو برسه و دستهاش رو به نیابت از دست های سیمانیِ من به دور گردنت حلقه کنه. و بعد این تو بودی که با بوسهی رو چشمها منو به آغوش میبردی؛ نه به خواب.
لحاف رو بالاتر میکشم.
اونقدر بالا که چشمهام مجال گریه نداشته باشه. بیشتر از این نیازی به تغییرش نیست.
خواب روی پلکهام سنگینی میکنه.
مثل دلتنگی
که روی دلم سنگینی میکنه.