-می‌آیی. وقتی سکوت میکنی، یعنی موافقی.

وقتی سکوت میکنم یعنی موافقم؟ نه، نیستم. من وقتی موافق باشم سکوت نمیکنم، میخندم. دهانم را باز میکنم و میگویم بله، موافقم. اما سکوت، میدانم که نمیکنم. شاید آن روز هم سکوت کرده بودم که فکر کردی با رفتن ات موافقم.
.... من ساکت بودم اما موافق، میدانم که نبودم. فکر میکردم نمی‌روی. منتظر بودم بیایی توی اتاق، مرا ببوسی و بگویی پشیمان شده ام، تو موافق نباشی هیچ جا نمیروم. منتظر بودم بیایی و بگویی معلوم است که تنهایت نمیگذارم، کجا بروم بدون تو؟ مطمئن بودم نمی‌روی. حتی وقتی به آژانس زنگ زدی و گفتی میروی به فرودگاه امام، با خودم گفتم نمیروی بدون من.
.... گوش دادم تا صدای باز و بسته شدن در آمد و صدای چرخ‌های چمدان که دور میشدند. نباید گریه میکردم. تو برمیگشتی. مطمئن بودم. نمی‌توانستی بدون من بمانی و زندگی کنی و خوشبخت باشی. خیلی زود برمیگشتی. شاید از فرودگاه. شاید فردا یا پس فردا.

- از کتابِ پاییز فصل آخر سال است