بارها و بارها اومدم که بنویسم. اما انگار نمیشد. روزمره نویسی توو این شرایط به نظرم خودخواهی میومد. حالا ولی احساس میکنم در کنار خشمگین بودن و غمگین بودن برای پاشیده شدن سرخی جانمان بر کف خیابان، احساسات و غم‌های دیگری هم دارم برای پرداختن که نباید بذارم روی هم تلنبار شن وگرنه از پا درمیام. فهمیدم اینجا تریبون من نیست که با روزمره نویسی و عادی جلوه دادن شرایط، صداهای واجب‌تر دیگری رو کمرنگ کنم. اینجا فقط دفترچه‌ی خاطرات و احساسات منه و بخاطر کم‌تر شدن ارتباطاتم، به جز خودم تقریبا کسی نمیخونه اینجارو.
پس شاید حالا راحت تر باشم برای نوشتن.
هرچند که هنوز هم تردید دارم.

۳ ، ۴ روز پیش ۱۹ سالم کامل شد. ۱۸ سالگی تمام شد بدون هیچ ثمره‌ای. نه دانشگاه رفتم و برای قبولی ام کیک با طرح گوشی پزشکی گرفتند نه گواهینامه گرفتم و سوار ماشینی که قرار بود داشته باشم شدم که مجبور نباشم این مسیر تکراری رو چهار بار در روز پیاده بروم و بیایم که با سه روز نرفتنم، روز چهارم آرایشگر جوانِ آرایشگاه مردانه‌ی توی راه بهم بگه نبودی نگرانت شدم. و نه هیچ مزایای دیگری که با ورود به ۱۸ سالگی توی ایران نصیبت میشه.
اگر توی شرایط دیگری بودیم احتمالا جمله قبلی رو بیشتر به باد تمسخر میگرفتم. اما این روزها برای منی که خاک و میهن و این چیزها فقط یادآور شعرهای مسخره‌ی توی کتاب‌های درسی که هرکدام در اخر به نوعی ربط داده میشد به چیزهایی که نباید، بود، ایران را جور دیگری میبینم. شده جایی که میتونم بهش بگم خونه و دیگه برای ترک کردنش مصمم نیستم. راستش اگر توی این وضعیت میتونم درس بخونم هم برای همینه‌. برای همین که مدام آن ویدئو جلوی چشمانم هست. جوانی که تن زخمیش رو رسونده بود به بیمارستان و راهش ندادند و همانجا روبه‌روی در جان داده بود. از صحت ویدئو خبر نداشتم اما دیدنش کافی بود برای اینکه از خودم بپرسم من چرا به سهم خودم مقابل تاریکی و تکرار تلخ اتفاقات نایستم، من چرا حالا که همین یک کار از دستم برمیاد درست انجامش ندهم؟
این شاید تنها دستاورد قبل از تمام شدن ۱۸سالگی بود.

-----------------------------------------

حرف دیگری برای امشب نمیماند جز اینکه هنوز ذرات باقی‌مانده از دوست داشتن تو مثل وقتی که توی کارگاه کار با چوب یا نجاری بدون تهویه هوا مانده باشی و خاک اره ها و تراشه های ریز چوب توی ریه‌ات رفته باشد و به سرفه بیندازدت، درد به جان سینه‌ام می‌اندازد. زخمِ نبودنت آنقدر راه عمیق شدن را پیش گرفته که تا چند وقت دیگر مثل آن شاعر باید برایت بنویسم که میشد توی زخمی که از تو جا مانده درخت کاشت.

همین.