دیگه «انگیزه» نجات‌بخش نیست. اونچه که من رو سرپا نگه میداره همین غمه.

لحظه‌ی دارچین. نه فقط برای یک موضوع؛ که برای همه‌ی زندگیم. همونجایی که یک آویشن با برگ‌های تازه از دل مزرعه دارچین بیرون میاد.

همونجایی که میگه:

«دنیا جای بدیه اما ارزش جنگیدن داره. دنیا پر از لحظه‌های دارچینه. وقتی احساس میکنی ضعیفی، تنهایی، به هر قیمتی شده باید جوک رو تا آخرش بگی. هرچقدر که بغض گلوت رو گرفته یا احساس یأس میکنی جوک رو تمومش کنی؛ یعنی اون چیزی که به عهده توعه تا ته انجامش بده.»