هنوز تاریک بود، بعد از چند دقیقه که فهمیدم از اون کابوس بیدار شدم و تموم شده به این فکر کردم که امروز چندشنبه است؟ سه شنبه بود. هنوز سه شنبه بود. و انگار این هفته قصد تموم شدن نداره. نمیدونم چرا منتظر تموم شدنش ام. شایدم بدونم. بعد به این فکر میکنم که یک سال چند هفته داره؟ ۵۲ هفته؟ اگر این هفته تموم شه، میمونه ۵۱ هفته. توو همین فکرا، دوباره خواب از سرم میپره و حتی ترسیدن از خوابم رو هم فراموش میکنم. صبحه و باز باید منتظر بمونم که شب بشه. که شب بشه تا بتونم یکم بخوابم و از این حال فرار کنم. میانه روز نه میل و اجبارم به خواب میکشه و نه غذا. فقط دو وعده غذا رو به یاد میارم که این هفته خورده باشم. یک صبحانه چند روز پیش و یک شام خیلی مختصر دیشب. همین کم‌خوراکی هم باید به خوابِ بیشتر میکشوند من رو. اما نکرد و من مدام دارم عذاب بیداری رو تحمل میکنم. عذاب شمردن هفته‌ها. عذاب شمردن شنبه و یک شنبه و سه شنبه و هفت شنبه. کاش تموم بشه. کاش تموم بشه. به انوار نور که کم کم تمام اتاق رو روشن میکنه نگاه میکنم و بعد تاریکی شب رو به یاد میارم و بعدتر یاد اونجایی میوفتم که میخوند شما، همه قاتل منید.