تمام این یک سال و نیمی که گذشت، هر دفعه بیرون رفتم توی همه‌ی آدما دنبال یه چیزی از تو گشتم. دنبال اون پیراهن طوسیت با خطوط آبی که خیلی بهت میاد، دنبال دختربچه‌های کوچولویی که تو همش دلت براشون میرفت، دنبال هر آدمی که انگار پیوندش رو با رنگ مشکی توو آسمون بسته باشن و بهش خیلی بیاد، دنبال مدل راه رفتنت، حرف زدنت، موهات، صدات..

ولی هیچوقت هیچ چیزی پیدا نکردم که احساس کنم تکه‌هایی از تو رو توی این شهر دارم.

حالا، امروز، بعد از اینکه از دست دادمت، باید صندوقدار کافه دقیقا شبیه تو می‌بود تا من چندین ثانیه کارت به دست، بی‌حرف خیره بمونم بهش و بعد تا موقع رفتن از خجالت سرم رو بندازم پایین. دست مریزاد زندگی!