لیوانی که هنوز پر نشده.
اولین باری ک آقای سین برای اون سال لایو گذاشت مرداد بود. کرونا داشتم. توو قرنطینه بودم. دو روز قبلش که مشکوک به دلتا بودم وقتی بابا در اتاقم رو باز کرد و دید بین کتابام نشستم، کاملا جدی و با دعوا بهم گفت معلوم نیست زنده بمونی یا بمیری نشستی پای درسات؟ من بهش خندیدم و کار خودمو ادامه دادم.
من درسخون نبودم. از راهنمایی فرزانگان درس میخوندم اما فقط اسم سمپادی روم بود. [از فعل گذشته استفاده میکنم چون امروز آخرین امتحان نهاییم رو هم دادم و ۱۲سال مدرسه تموم شد] نمرههام خوب بودا عاشق کتاب هم بودم. ولی اهل نشستن طولانی پای کتاب درسی نبودم. فقط شب امتحان نسخه همشونو میپیچیدم و تموم. [احتمالا مثل خیلیهامون]
من توو این یه سال خیلی تغییر کردم. تونستم بمونم پای چیزی که میخوام. نتیجهش رو هم دیدم تا حدودی. نه یه نتیجه عالی، که هنوز هم وقت دارم برای بهتر کردنش. اما شاید مزد این تغییر و تلاش فقط همینقدر بود. من کمکاری زیاد داشتم. خیلی زیاد. اما تغییر این یه سال برای من بولد تره. چیزی که اطرافیانم خیلی ازش نمیدونن. سر همین هم مدام دارم میشنوم که چی شد اون قول و قرارها که اولها به ما داده بودی؟ از مامان از بابا از الف ... و هیشکی حواسش نیست که من قول تغییر رو داده بودم. از پس این تغییر هم کامل برنیومدم اما دست کم برای خودم این منصفانه به نظر نمیاد که بخوایم چشم رو نیمه دیگر لیوان ببندیم. گرچه که لیوانی که حتی به اندازه یک قطره کمتر داشته باشه دیگه کمکی نمیتونه بهم بکنه.
حالا که این روزا در کنار نشونه های «شدن» ، دارم نشونههای «نشدن» رو هم میبینم، و میدونم که اونا ته دلشون به شدن باور ندارن و انگاری تنها کسی که هنوزم باورم داره فقط خودمم، درست مثل اون شبی که به بابا خندیدم و به کارم ادامه دادم، باز هم ادامه میدم. اما ایندفعه با گریه. با گریههایی که بند نمیاد...
+ شاید دو هفته دیگه بیام و همهی این حرفهام رو نقض کنم و بگم خاک توو سر من! که خب واکنش طبیعیایه در برابر استرس یا شکست. ولی بهرحال.
هیچی. همین