تموم طول روز بدعنق و سگ ام (دور از جونِ سگ) و جواب همه رو طوری میدم که از حرف زدنشون پشیمون میشن و بعد خودم میشینم سر اینکه چرا اینطوری باهاشون حرف زدم گریه میکنم و بعد باز سر اینکه چرا دارم گریه میکنم، گریه میکنم و بعد یادم میاد تموم این مدت از دیروز داره بارون میباره و من حتی پنج دقیقه زیر این بارون نتونستم باشم و الان صداش رو هم نمیتونم بشنوم چون باید صدای اینی که داره از توو لپتاپ درباره معادلات مثلثاتی حرف میزنه رو بشنوم و هنوز سهم کنکور عمومی امروز رو نزدم و حتی الان که دارم تایپ میکنم هم مدام پوست لبمو میکنم و جوش‌های جدید صورتم رو دست‌کاری میکنم و اصلا آماده‌ی ۵۹روز دیگه نیستم و چربی‌های کمر و پهلوهام بهم سلام میدن و هرکی منو میبینه میگه وا مگه چته تازه یکم جون گرفتی چاق کجاته؟ و هیشکی نمیفهمه موقع بلند شدن از جام دیگه زانوهام یاری نمیکنن و هی پیچ میخورن و پیاده‌روی هم نمیتونم برم چون دکتر گفته فلن هیچ قبرستونی نمیتونم برم حتی راه رفتن آروم. و هر هفته یه بار زیر سِرُم‌ام. و و و... بفرما! حتی گریه‌م بیشترم شد.

+هرچه سطح کوچکتر و نیرو بیشتر،  فشار هم بیشتر.