ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
بیجوابترین سوالی که میتونم از خودم بپرسم اینه که دیگه چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟ و بعد هر لحظه بیشتر و بیشتر به اسارت ناامیدی در میام. کم کم اینو حس میکنم ک دندونهام دیگه قدرت باز کردن طنابهای اسارت رو نداره. میدونم ناامیدی کفره. کفر عشق.
به خودم میگم ببین مهمتر از هرچیزی اینه که قبول داشته باشی خودتو. تو خودتو باور نداری. تا کجا میخوای لاشه ناباوری رو روی دوشت بیاری؟ پس کجا میخوای چالش کنی و بعد فقط بدوئی به سمت جایی که باید؟ لعنتی کجا؟
خود دیگهم زبون باز میکنه که ندیدی چقدر سعی کردم؟ آخه تو هم ندیدی؟ زنجیرهای بسته شده به بال من، نعش ناباوری روی تن من، اونقدر سنگین بودن ک هزارسال دیگه هم باید تلاش میکردم تا اون پیشفرضها رو بریزم دور.
وسط همه این بحثها، منِ سوم، که تازگیا بهم اضافه شده، از چرت کوتاهش بیدار میشه، چشمهاش رو میماله ولی یادش میاد اینجا از اول تاریک بود. پس پاهای بیجونش رو ماساژ میده، بلند میشه و بیتوجه به همه چی دوباره شروع میکنه به دویدن. تا کجا؟ نمیدونه. فقط دیوانهوار عاشق نوره. با خودش زمزمه میکنه: ناامیدی کفره. کفر عشق.