حنجرهی هر چیز
دم غروب بود؛ یه غروب ابری. از جلوی در خونه تا وقتی ک برگردم دستام توی جیبام بود و یه مسیر خلوتی رو کنار صدای گذر ماشینها، به برگریزون درختها و پرواز دایرهای پرندههای نزدیک نگاه کردم. ریتم قدمهامو با اصوات آرومی که از بین لبام خارج میشد و حتی نمیدونستم واسه کدوم آهنگه یا اصن برخاسته از اون قسمت مندرآوردی دلمعه تنظیم کردم و بعد به این فکر کردم که شاید قراره توو زندگی بعدی یه آوا شم، یه صوت، یه ریتم، یه تُن.
بشم تن صدای تو. اونجایی که وسط پادکستی که برای تولدمه با لحن یه پسربچه چهار پنج ساله -ناخواسته- و با رگههای آرومی از خنده کلافه میشی و میگی گل دادیم دیگه. :'
+ [ پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۰ ] [ 7:31 ] [ آویشن. ]
|