۱۸ سالگی.
+باید بیشتر بنویسم، آخر شب. نمیدونم.
پ.ن: ۲۷مهر.
بذارید رو راست باشم باهاتون. از دیشب دارم سعی میکنم بنویسم و اصلن حرفم نمیاد. هیچ حس خاصی هم نداشتم تا امروز ظهر که پیام از سجام اومده بود ک فلانیِ گرامی حالا ک رسیدی سن قانونی اولن زاد روزت مبارک دومن بیا شماره تحت مالکیت خودتو بده سامانه. اینجا بود ک فهمیدم اوه شت قاطی آدم بزرگا شدم. بعد هم یکم به کلاس رانندگی و گرفتن گواهینامه فکر کردم اما خب گمون نمیکنم با وجود کنکور الان وقت کلاس متفرقه باشه. ضمن اینکه یکم بعدتر به این نتیجه رسیدم ک گواهینامه بگیرم میخوام باهاش کدوم الاغمو برونم؟ الاغ بابام هم ک خودش دوتا راننده داره، دیگه من چرا. این شد که موکول شد به بعد کنکور🤝 کلن همه چی داره موکول میشه به هشت ماه دیگه. بعد کنکور. توو بهترین حالت البته.
خلاصه که همهی ذهنم حول و حوش همون کنکور -زیاد دلم نمیخواد با این اسم خطابش کنم وقتی میتونم بهش به عنوان آزمون ورودی به دانشگاه و رشتهای ک دوسش دارم فکر کنم تا حداقل بار منفیای که این کلمه داره رو خنثی کنم، اما خب- میچرخه و چیزایی که تا الان متوجه شدم اینه که کنکور ما رو به آدم قانعتر و منظمتری تبدیل میکنه شاید. خیلی چیزا رو تعیین میکنه. حداقل اینجا.
هیچی دیگه. تا هشت ماه دیگه نمیتونم راجع به هیجده سالگی نظری بدم. میتونه بشه بهترین سال عمرم. اگر اگر اگر.
همینا. خوشحالم بابت دوستیهایی ک عمیق شدن، و اون دوستی عمیقی که عشق شد. و اون دوستیهایی ک تازه شکل گرفتن امسال.
برمیگردم توو غارم. حالتون خوب🧡✨