در راستای پست قبلی
یک سِرُم و چندتا آمپول. مثل همیشه. از این به بعد میتونم برم داروخونه و بگم داش همون همیشگی!
الان خوبم ولی، و میتونم سرم رو از روی بالش بردارم و بابت اینکه نور چراغ خواب اتاق جدیدم نارنجی پر رنگه و از توو هال نور آبی میاد و صدای برخورد دستهام با کیبورد لپتاپ قشنگه و یک ساعت و ۱۸دقیقهست که پاییز شده و دارم "آرام من" معتمدی رو که برام فرستاده گوش میدم و "سه نقطه" خیلی زیاد رفیقه و قرار شده یه تایمی رو با کوثر و اون دل سبز و مهربونش که برام تنگ شده صحبت کنم، خوشحال باشم.
+ یه بحث ریز. بابت مراقب نبودنهام و هیچی از حالم بهش نگفتنهام.
نمیدونم این چندمین باریه که توی این چهار، پنج ماه داریم سرش حرف میزنیم.
بحثی رو که میشه با گفتنِ «چشم مراقبم، مراقبت واقعی» بست رو نباید از روی لجبازی یا مقاومت کردنِ بیخودی کشش داد. چون فرق میکنه این مدل بحث. باید یاد بگیرم.