وقتی چهارده سالم بود.
از دل یه دفترچه سرمهای.
چند صفحه بعد از نامهی نیمهتمام خودکشی.
۹تیر۹۷
«وسط اتاق خونه میزبان روی تشک پشمی دراز کشیدم و به این فکر میکنم که
یعنی مرگ اون چیزی نیست که من فکر میکنم؟
یعنی مرگ هیچوقت بهت حس پریدن از یه برج بلند و پرواز به سمت انتهای بیکران آبی قبل از رسیدن به پایین برج و متلاشی شدن نیست؟
یعنی مرگ حس تابیدن نور به روحت -به جایی که همیشه به تاریکی یه سیاهچاله بوده- نیست؟
یعنی مرگ حس تبدیل شدن سلول به سلول بدنت به پروانه و پرواز دسته جمعی چندین میلیون پروانه آبی رنگ نیست؟
فکر میکنم مرگ یه روح نامرئی با شنل سیاه و عصای پیچ و تاب خوردهست. درست همونطور که توی فیلم ها نشون میده.
مرگ هیچوقت اونطور نبود که من فکر میکردم اون، دست های نامریی اما پرقدرتش رو یه روزی محکم روی گلوی قربانیش میذاره و ناخون های تیز و خنجرمانندش -مطمئنم همین شکلیه- رو فرو میکنه و بنگ! فکرش لرزه به تنم میندازه. همونطور ک دستام رو به حالت تسلیم روی بالش زیر سرم گذاشتم و بازوهام کنار گوشام فرود اومدن و کف دستام پایین بالشه فکر میکنم که اون الان دستای منو میگیره و در کسری از ثانیه به طرف خودش میکشه و توو مرگ غوطهور میشم...
------------------------------------
صبح که بیدار میشم و به افکار نیمه شبم که فکر میکنم به یه نتیجه میرسم: مرگ با هر کسی همون کاری رو میکنه که اون با زندگیش کرده.
حالا خیالم راحت میشه و با این فکر که مرگ مثل رقص باد میون شاخههای بید مجنون روی نوک پاهاش، مثل نوازش بالهای پرنده به دست نور گرم خورشید یا مثل حس پا گذاشتن توو خیالهای رنگی رنگیه، از جام پا میشم و یه روز دیگه رو همونطور که دوست دارم مرگ باهام رفتار کنه زندگی میکنم.»
+ اگه از ویژگیهای خوب اساسکشی بخوام بگم همین پیدا کردن چیزهاییه که مدت زیادیه فراموش کردی. فراموش کردی به چه چیزهایی فکر میکردی، علاقه داشتی، حرف میزدی ازش، انجامش میدادی.
+ یه جعبه بین وسیلههام پیدا کردم که توش پر بود از دفترچههای ریز و درشتی که یه موقعی توشون یه چیزایی نوشته بودم که همونها الانِ منو ساختن.