صبح، پنج و بیست دقیقه اینا بود، تازه بیدار شده بودم، خودمو از رو تخت پرت کرده بودم رو زمین ک خوابم بپره (دیوونه هم خودتونید:/) همونجا دراز کشیده بودم داشتم گوشیمو چک میکردم ک طبق معمول حس کردم سرگیجه گرفتم، منتظر موندم خوب شه، ولی خیلی طولانی شد. یکم دور و اطرافم رو نگاه کردم دیدم لوستر هم داره تکون میخوره. تازه دوهزاریم افتاد ک زلزلهست. دیگه تموم شده بود دیر بود برا فرار کردن. کسی هم از اهل منزل بیدار نشد. سایتو نگاه کردم، چندینتا اومده بود. بعد دیدم فاصله کانونش از ما صد کیلومتری هست (فاصله زمینی منظورم هست، نه عمقی) گفتم بیخیالش، دوره، رد شده رفته دگ:/ اگ دوباره اومد، بعد بقیه رو بیدار میکنم. و رفتم به کارم برسم. سه چهار ساعت بعد که مامان بیدار شد گفتم همه جا رو زلزله برد بیدار نشدی. و بعد بیشتر ک توضیح دادم میخواست خفهم کنه. و برگشت رو به دیوار گفت دلمون خوشه دختر داریم، یه زلزله بزرگ هم بیاد با خونسردی وسایلشو برمیداره میره توو هال وایمیسته میگه بقیه رو بیدار کنم یا نه؟ ولش کن خوابشون رو بهم نریزم هرموقع آجر خورد توو سرشون خودشون بیدار میشن میان بعدم با ارامش میره بیرون، ماعم این توو دنبالش میگردیم.
داشتم فک میکردم د اخه چرا تصور به این بیرحمی از من داره، من فقط نمیخواستم تشویش عمومی راه بندازم و با خودم گفته بودم اگ دوباره اومد مدیریت میکنم خودم دگ:/ که ادامه داد: واسه همینه میترسم بفرستمت جای دیگه دیگه. هنوز بلوغ فکریت نرسیده:/
و الان من نشستم و به این فکر میکنم ک جدن وقتی ما زلزلههای بدتر رو رد کردیم و اصن زیر شیش ریشتر برامون شوخی محسوب میشه، و خونه هم ویلاییه، و احتمال حس شدن دوباره زمین لرزه و پسلرزههایی ک حداقل صدکیلومتر فاصله داره کمه، و تازه خودم هم اونقدرا حسش نکردم، دقیقن چرا نباید خودم هوشیار بمونم و بقیه رو بدخواب نکنم؟
+دوباره زلزله نیومد ولی من هنوزم دارم فکر میکنم شاید از این به بعد بهتر باشه یکم ترسو تر عمل کنم، و به محاسبات خودم چندان اعتماد نکنم:/
+ [ دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ ] [ 14:51 ] [ آویشن. ]
|