ادامه1پست قبل
قضیهی دیگه این بود که احساس کردم باید یه تجدید نظری توو رفتارهام بدم. جانب احتیاطم رو از دست داده بودم انگار و حس کرده بودم میتونم آزاد باشم، ولی خب نه، هیچوقت اینطور نیست. چون همیشه اونایی که تعداد چشمهاشون زوجه(اشاره به پست قبل) اینجان تا سؤ برداشت کنن. البته این به معنی بد بودن اونایی که تعداد چشمهاشون زوجه نیست. فقط دارم از تفاوتها حرف میزنم. شاید حتا گاهی هم اونایی که صفرتا چشم دارن.
حالا اینو برای چی میگم؟ انتظار داشت چون قبلن یه مدت خیلی خیلی کوتاهی با هم بودیم و بعد دیگه نخواست ادامه بده چون لانگ دیستنس و مایل نبودن من به برآورده کردن بخشی از انتظاراتی که ازم داشت، اذیتش میکرد، (از آبی حرف نمیزنم. یه چشمزوج دیگه رو میگم) حالا که برای کاری بهم پیام داده مث سگ پاچهشو بگیرم یا با کنایه حرف بزنم یا هرگونه توجه منفی دیگهای بهش بکنم. ولی من عادی بودم کاملن و انگار عادی بودنمو گذاشت رو این حساب که من جور دیگهای فک کردم و خب هرچی دلش خواست گفت. که خب به کیفم. فقط آخرش خواست گندشو جمع کنه و گفت «چرا اینقدر عجیبی؟ همیشه آدم رو درباره خودت کنجکاو میکنی» حرف بدی نبود فقط موقعیتش نبود و من باز بینهایت احساس آدم فضایی بودن کردم. نیم ساعت بعدش هم بابا گفت «ما از اولش هم نمیخواستیم. مامانتم میدونه من پسر دوست داشتم نه تو رو». «میرم» رو پلی کردم و بعد باز دیدم به هیچجایی تعلق ندارم.
++ از اینکه میبینم اینجا روزانه میانگین ۲۷، ۲۸ نفر بازدیدکننده داره و من کامنتهارو بستم و دارم چصناله میکنم خجالت میکشم.
++حالا اوضاعم اونقدرها هم بد نیست. عصر با موزیک ویدئو سوسن خانوم بعلاوه چندین تای دیگه که مربوط به همون سالهاست و یه جورایی برام نوستالژی محسوب میشه! رقصیدم:/ شب هم پیاده برگشتیم خونه و کیف لپتاپ و چندتا لباس و برگه توش رو خودم برداشتم و با این حال امیرعلی هنوز با یه بطری دوغ محلی که دستش بود غر میزد و هعی میگفت اخه این دوغ به من میاد؟ خنده دار شدم، تیپمو بهم ریخته، اصن چرا باید این دست من باشه و ال و بل. و خب اصلن حوصله نداشتم کسی سکوتمو بشکنه، پس دوغو از دستش گرفتم و کوچهای که توش بودیم رو تا انتهاش دویدم تا بفهمه نه دست کسی دوغ بودن تیپشو بهم میریزه! نه دویدن یه روانی با یه کیف سنگین رو دوشش و یه بطری دوغ دستش زیادی لایق توجهه. البته خب انتظاری نمیره پند مهمام رو گرفته باشه.
همینا.