اومدم پایین پنجره نشستم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یه صدای ریتمیک بچگونه اومد. اونقدر کیوت بود که پنجره رو باز کردم ببینم کیه. صدای باس‌بیبی سه‌ساله‌ی خودم بود** بهش گفتم چقدر خوشگل آواز میخونه (یه سری کلمه‌هایی که اصلن معلوم نبود یعنی چی رو بهم وصل کرده بود و با ریتم میخوند) از رو پِته‌پِته _سه‌چرخه‌ش ک شبیه خروسه_ اومد پایین برام دست تکون داد.

خلاصه که الان با یدونه شیرینی خامه‌ایِ تازه که طبق معمول از دست امیر فقط نصفش مونده برام، نشستم پایین پنجره و به آواز خوندن یه شیرینی دیگه (که گاهی وقتا هم مزه شکلات ۹۸درصد میده:/) گوش میدم =)