روحمون جلا داده شد سر صبی
اومدم پایین پنجره نشستم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یه صدای ریتمیک بچگونه اومد. اونقدر کیوت بود که پنجره رو باز کردم ببینم کیه. صدای باسبیبی سهسالهی خودم بود** بهش گفتم چقدر خوشگل آواز میخونه (یه سری کلمههایی که اصلن معلوم نبود یعنی چی رو بهم وصل کرده بود و با ریتم میخوند) از رو پِتهپِته _سهچرخهش ک شبیه خروسه_ اومد پایین برام دست تکون داد.
خلاصه که الان با یدونه شیرینی خامهایِ تازه که طبق معمول از دست امیر فقط نصفش مونده برام، نشستم پایین پنجره و به آواز خوندن یه شیرینی دیگه (که گاهی وقتا هم مزه شکلات ۹۸درصد میده:/) گوش میدم =)
+ [ پنجشنبه ۵ فروردین ۱۴۰۰ ] [ 9:42 ] [ آویشن. ]
|