نطقیجات نیمهشب
دراز کشیدم کنار گلهای قالی، زیر لامپ، و به این فکر میکنم که چطور میشه که به یه سطوحی از تفکر برسیم که فک کنیم طرف مقابلمون چون به رومون نمیاره، چون تظاهر میکنه زخم تو اونقدرام کاری نبوده _که قلبتو نشکنه_ ، چون میخنده باهات، میگه دوستت داره و کلی چیز دیگه، یعنی میتونی فک کنی یه احمق فراموشکاره. (چه بسا ممکنه احمقِ فراموشکار باشه تا حدودی. وگرنه ک تو رو به این سطح تفکر نمیرسوند)
اولاش خوبه. مث هرچیزی که اولاش قشنگه: اولای رابطه اولای ازدواج اولای رشتهای که توش درس میخونی اولای بچهداری اولای شغلی که به دستش میاری اولای هدیه گرفتنِ یه عروسک وقتی چار سالته اولای خونه نو اولای تنها زندگی کردن اولای یه مهمونی، حتا اولای زندگی کردن.. بعدشه که سخت میشه، راه جدا میشه، نیازمند دلایل دیگهای جز شوق و ذوق اولیه میشه، باید عروسکه جنسش خوب باشه، شغله برات درآمد خوبی داشته باشه، بدونی در برابر بچه مسئولیت داری، طرف مقابلت باعث آرامش و رشدت بشه، و و و
اولاش خوب بود. حرف از رویاها بود، آرزوها. هلت دادم سمت رنگها و بوم و مدادی ک کشیده شدنش روی کاغذ، خطخطیهای ذهنتو پاک میکرد. تو هلم دادی سمت نوشتن، رفتم یاد گرفتم خوندم تلاش کردم، تهش نتونستم نویسنده بشم ولی خیلی چیزها یاد گرفتم. اونقدری یاد گرفتم ک تونستم توی شغلی ک بعدن داشتمش چیز بهتری از خودم ارائه بدم.
خب من اینارو یادم نمیره. معلومه که یادم نمیره چقدر برام خوب بودی. چقدر بودنت لازم و خوب بود. حتا یادم میمونه وقتی باباجون رفته بود و من کلی مدت توو بیاشتهایی مطلق بودم تو با حوصله ذره ذره چیزایی که میخریدی رو میذاشتی توو دهنم و منتظر میموندی تا همه غذامو بخورم و بعدش تازه ذوقم میکردی. یادم میمونه. اما بیا قبول کنیم زخمهایی که زدی بیشتر بود، عمیقتر بود.
ولی اغلب دفعات، عشق با شنل «زورو»طورش از راه میرسید و شنلش رو پهن میکرد رو زخمها و من محو زیبایی حرکات خودش و شنلش میشدم و یادم میرفت زیر اون شنل چی پنهون شده.
غیرقابلانکاره. نمیتونم بگم تو همیشه خوب بودی و من هیچوقت گول نخوردم. حتا نمیتونم بگم تو هم هیچوقت در مورد من گول نخوردی. شاید همین الانش هم عوضیِ درونم نقش آدم خوبا رو داره برات بازی میکنه و بابت همینه که تو فکر میکنی میتونی من رو یه آدم نفهم فراموشکار و گاهن کلهخر تصور کنی. (یه درصدهایی از هر سهی این صفات رو درونم دارم قطع به یقین)
حالا همه اینها به کنار، ادعا! ادعا داشتن زیادی منفوره _کاریه که خودم هم گاهی انجامش میدم(شاید بیشتر از گاهی). و تو پر شدی از ادعا. بدون عمل بدون عمل بدون عمل
من احساس میکنم دوباره زیادی سمی شدم از جانب تو. باید یکم عقب نشینی کنم. این روزا پیشبینی شده بود. روزایی ک بگم «عقب نشینییی، سربازهاا برمیگردیم». و بعد پشت سر خودم ده درصد از لشکر اولیه رو سالم ببینم که اونها هم خونی و آشفته و له باشن. اما خب سربازهاا، شماها هنوز فرماندتونو دارید. هرقدر هم که احمق باشم، بازم یه فرماندهم. بیاید به هم اعتماد کنیم.