بعضی وقت‌ها روزهام اینطوری شروع میشه که شب قبلش از دردی که تموم روحمو میپیچونه به هم، مثل ماهی بیرون آب، برای نفس کشیدنی که دلم نمیخوادش دهنم باز و بسته میشه و تنها چیزی که اون لحظات میخوامش زودتر متلاشی شدنه، اما صبحش فقط چشمای خون‌ شده و متورمم بهم یادآوری میکنه که از یه شب تاریک هل داده شدم به بیرون، و چیز دیگه‌ای یادم نمیاد. مجهز ام به سیستم تولید آرامبخش و پاک‌کننده چند منظوره همه سطوح حافظه.

بعد سه دقیقه سکوت گفته بودم اگه من باز چیزیم بشه سام مراقبته؟

گفته بود نه کسی مواظبم نیست جز تو

خودش مواظب خودشه میدونم اما منم نفهم‌ترینم برای فهمیدن اینکه نمیتونم تا آخر عمر از همه چیز حفظش کنم. و حتی با یادآوری این موضوع دردم بیشتر میشه.

باید برم. کجاش رو نمیدونم. ولی باید جایی رو برای رفتن پیدا کنم.

 

[جهان کران به کران قرمز 
که نقشی از رژ گلگونت 
هنوز بر لب این جام است]