میگفت قبلنا اینجا بیشتر بوی آویشن میومد.

رفتیم پست های قدیم ندیم ها، 9 ماه پیش ها، رو نگاه کردیم دیدیم هعی عاقا..راست میگه که.

یعنی پیر شدیم؟

یا ذهنمون دیگه اون حالت لطیفشو از دست داده؟

قبلنا کتاب بود فیلم بود اهنگ بود شعر بود تخیل بود ماهی بود تو بودی

الان درسه درسه کاره غمه. کوه نمیکنم ها! ولی سرم سنگینه

حتی حالا هم که دارم مینویسم خیلی دارم سعی میکنم خروجی مغزم رو باز نگه دارم. راستی میدونی دو هفته ست درست و حسابی ننشستم کنارت دو کلوم باهات حرف بزنم؟ میدونی و به روی خودت نمیاری یا خسته ای توعم ازم؟

نه نه. بحثو نیارم پیش تو که باز همه خروجی ها بسته میشه.

فقط بذار اینو بگم که

چند شب پیش توو خواب من، تو یه ماهی قرمز تپل بودی. هیشکی نمیدونست اون تویی الا من. توو یه کاسه بودی.. مامان تو رو گذاشت توی یه پلاستیک پر آب و بعد گذاشته بودت توی کوله پشتیم! وقتی رفتم سر وقت کولم یه پلاستیک خالی اونجا بود با چند تیکه قرمز. مضطرب بودم و نمیتونستم گریه کنم. با دست های لرزون بردم پلاستیک و محتویاتشو بدون نگاه کردن گذاشتم توی آب و فرار کردم که نبینم زنده نشدنت رو. به این فکر میکردم که تو وقتی یه ماهی هم باشی، من نمیتونم مراقبت باشم. منِ بی‌عرضه. یکم بعد با ترس نزدیک کاسه شدم. تو اونجا بودی دوباره و داشتی نفس میکشیدی. بقیشو یادم نیست. اما امیدوارم اون بخش از من که توی خواب‌ها تو رو به عنوان یه ماهی داره، مراقبت باشه.

عه عه دیدی چیشد؟ خواستم ازت حرف نزنم که خروجی ها بسته نشه. ولی ببین، فکر به توعه که همیشه منو به لایه های زندگی برمیگردونه.

باید بعدن برای نوشتن از چیزی جز تو تلاش کنم.

 

[هوا را از من بگیر. خنده‌‌ات رو هم بگیر. درم ببند.]