به این فکر میکنم که ایمان داشتن به چیزی تا چه حد میتونه از اضطراب آدمی کم کنه.
مضطرب و گیجم این روزها و چیزی برای ایمان داشتن ندارم.
این پریشونی باعث عصبی بودنم هم شده.
کافیه کسی بگه بالای دوتا چشمات ابرو داری. زورم بهش که نمیرسه، اما به خودم چرا.
گاهن تا مرحله ای پیش میره که مثلن دارم درس میخونم که میبینم شیشه عینکم خیسه. ظرف میشورم که میبینم همه جا بخاطر خیسی چشمهام تار شده. زیر دوش هم نمیتونم تشخیص بدم که اشکهای خودمه یا آبی که از دوش میریزه روی صورتم.
هنوز از پنجره اتاق نور پر جون تابستونی میریزه روی میزم. و من، زیر نور وسط گرمی ظهر گریه میکنم. قاعدتن نور باید احساس زندگی به آدم میداد. نمیده. اما اگر بده ازش بدم میاد. فعلن از هرچیزی که بهم جون بده بدم میاد.
شب ها اشک هام مثل شب های بیابون سرد میشه و گونه هام سرد بودنشون رو به وضوح حس میکنه
شاید یک روزی از همین روزها بخاطر گرمی و سردی اشک ترک بردارم. چون به قدری درونم احساسشون میکنم که مطمعنم میتونن تا مرز ترک برداشتنم پیش برن.
دیگه تمایلی برای صحبت کردن ندارم. این رو تازگیا متوجهش شدم. اما همه سعی ام اینه که اگر قراره با کسی صحبت کنم با انرژی باشم. شاید هنوز بهم امیدی باشه از این بابت.
اما از طرف دیگه، نیاز دارم به شنیدن.
نه اینکه حرفی نداشته باشم. گاه و بیگاه "اون" میشنوه حرفامو. و میدونه چطور حواسم رو پرت کنه..یا شاید درست تر باشه بگم میدونه چطور تسکینم بده برای مدتی. اما این اتفاق هم در بطنش یکمی منو میترسونه.
با همه این اوصاف من هنوز شوخی میکنم میخندم و ته مانده هایی از امید، هرچند غمگین توی من شناوره.
هنوز رو به راهم. اما رو به کدوم راه؟ نمیدانم.