بلاتکلیفی.
بلاتکلیفی میتونه جز بدترین چیزایی باشه که یه آدمی حسش کنه. اصلن من فکر میکنم تقریبن همه چیز از همین بلاتکلیفی به وجود اومده. مثلن چی؟ مثلن من تکلیفم با خودم مشخص نیست بعد میرم توو یه رابطه ای که تکلیفم با طرف مقابلم هم معلوم نیست. اصن نمیدونم چه حسی بهش دارم! بعد یه مدتی گند زده میشه به این رابطه که میتونست کلی لحظه های خوب داشته باشه و بشه با لحظه های بدش هم رشد کرد و بلخره یه جایی به محترمانه ترین حالتی که میشه، تموم بشه. ولی گند زده شده بهش. چرا؟ خب چون من اصلن تکلیفم با خودم هم معلوم نبود. حالا این یه مثال. شما خودت برو اینو تعمیمش بده به چیزایی که میبینی. ازدواج هایی که معلوم نیست اصلن برای چی بوده. بچه هایی که صرفا جهت خالی نبودن عریضه به دنیا اومدن. اون همه راهی که میدویی و بلخره یه جایی از چهل سالگیت به اونور یهو می ایستی از خودت میپرسی خب که چی؟ بعدم میشینی همونجا و فک میکنی دیگه تموم شد. یه وقتا هم این بلاتکلیفی دست ما نیس. یکی دیگه به وجودش آورده. چیزی که باعث شد بیام اینو بنویسم هم همین دومیه. از هر جهت رو هوام در واقع. باید بلخره یه جایی یه دستوری به این بلاتکلیفی ها بدم. اگ نشد هم خب تیک ایت ایزی. ولی جلوی اون چیزی که میتونم بگیرمو باید بگیرم. باید. البته! ثبات هم یه مقوله جداست برای خودش.