از یاد میبرند مرا دیگری کنند..
تقریبن تمام امروز رو نشسته بودم پایین تخت و سرمو از عقب رها کرده بودم روی تخت و خیره شده بودم به مهتابی دیوار روبه روم. منتظر موندم تا شب بشه.
حالا شبه.
و حتی فکر به این که قراره دوباره صب بشه باعث میشه حتی قدرت گریه کردن هم ازم گرفته شه
تو حالت خوبه، آرومی، و روی بوک مارکت نوشته بودی: good days are coming
حالا من احساس میکنم رسالتم رو انجام دادم..!
پیرمرد شصت ساله درونم احساس میکنه تنها بچه ای که داشت رو سر و سامون داده و دیگه کاری نداره اینجا.
من امروز جلوی در خونه پنج دقیقه دیدمت و یک دقیقه کامل بغلت کردم.
تو با اون روسری زرد که به پوست شکلاتیت زیادی میومد و اون مانتوی سرمه ای و ماسک روی صورتت و اون چشمای خندونت، میتونید قشنگترین تصویری باشید که یه آدم نیاز داره تا قبل صبح شدن بهش فکر کنه و دیگه نخواد پلک بزنه، نخواد بیدار بشه حتی. و احساس کنه که همه سهمشو با همون چند ثانیه برداشته.
اینا دیگه میدونن منو
نیازی نیست تا بیست سالگی صبر کنم
نیازی نیست کام اوت کنم
خودشون میدونن انگار.
به رو نمیارن.
میدونن، اما طوری که مجبورم کرده هر دقیقه توی مغزم این رد بشه [از انحراف من وسط مستقیم ها/ از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها/ از گریه ی تمام شده بعد چند روز/ از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز/ از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست/ از این همه بپرس چرا حال من بد است؟]
و البته این احساس همزاد پنداری با شخصیت اصلی کتاب "میرا" هم عجیبه.
من فقط میدونم که دیگه نمیتونم صب چشامو باز کنم و ببینم بازم هیفده سالمه ولی تموم تنم به اندازه هزار و هفتصد سال درد میکنه و قراره به اندازه بیست و چهار ضربدر هزار ساعت استرس بکشم، و تخته وایت برد گوشه اتاق بهم دهن کجی کنه.
من، منه همیشه خونسرد، دیگه نمیتونم این حجم از استرسو تحمل کنم.
[ به تاریخ دیشب]
پ.ن: چشم هام بازه و خیره ام به مهتابی دیوار رو به رو.