چه بر سرمان آمده است، مارکو؟
رفتار هام و حرف هام از کنترلم خارج شده.
حقیقتن میل پیدا کرده به توحش!
در همین راستا دیشب بعد از گند چهارمم در روز تصمیم گرفتم صحنه رو با تایپ یک ”حوصله ندارم” ترک کنم. و بدون معذرت خواهی و هیچی رفتم سرمو گذاشتم پتورم توو اون گرما کشیدم رو خودم و خوابیدم!
از مسواک زدن هم منصرف شدم. چرا؟ چونکه موقع مسواک مجبور میشدم خودم رو توو آینه دستشویی ببینم. و اون لحظات این نفرتانگیز ترین چیز ممکن بود. ( ۱.حتی نفرت انگیزتر از پنجشنبههایی که مسیر مدرسه تا خونه رو اجبارن با s همقدم میشدم و اون با پروییِ تمام زیر گوش من میخندید و اینطور جلوه میکرد که انگار همهچیز عالیه چه آسمون قشنگی چه بلبلی چه چَهچَهی.
۲.عجیب نیست که اخیرن زیاد دارم درباره آینه دستشویی صحبت میکنم؟:/)
نتیجتاً صب بعد از بیداری با تایپ یکسری حروف که در واقع همهاش فقط معنای ”من میرم توو اتاقم به کارای زشتم فکر کنم” میداد تصمیم گرفتم که کمی کمرنگ شم تا حداقل آسیب رو برسونم!
+شاید اگر اون در برابر رفتارهای من اونقدر مظلوم نمیشد و مثل خیلی قبلها با یک حرفم دوتای دیگه تحویلم میداد، الان حداقلِ حداقلش یاد اون خشم درونیم از خندههای معنادار s نمیوفتادم!
+گمونم s وارد زندگیم شد تا دیگه جایی نتونم بگم من از هیچکس متنفر نیستم :/