و همچنان گرما
به موجب خرابی کولر اتاق و نبودن هیچ آدم مومنی برای درست کردنش، امروز طی یک حرکت نا انتحاری به گوشه انبار خزیده و یک پنکه مفلوک مادر مرده ای که نصف من قد دارد را از زیر پارچه سبز گُلگُلی بیرون کشیده، گردوخاکش را گرفته و آوردم گذاشتمش وسط اتاق. زدمش به برق و همان وسط شروع کرد به گردنکشی از این طرف اتاق به آن طرف اتاق. الان هم چرخید با حالت خنثیای رو به من مکثی کرد نگاهش کردم پشت چشمی نازک کرد و سر برگرداند.
گهگاهی هم قولنج گردنش میشکند.
روشن که هست عقل من هم مث پرههایش تند کار میکند به قدری که به سردرد میاندازدم.
خاموشش که میکنم گرما مینشیند لابهلای مغزم و ذوبش میکند تا جایی که من هم یک جایی میان مسیر حرکتِ مغزم گیج و ویج میشوم از برق کشیده و همانجا قفل میمانم.
بقیه میگویند که ”خیلی هم هوا خوب است” و تو فقط با من لجت گرفته.
آخر شما که اینقدر میوه داری، شما که اصلن هرچه حافظ در وصف معشوقههاش گفت برای خودت، دیگر این لجبازی ها با من چرا تصدقت؟
من دلم در گرو زلف نیمه دوم سال است. یک کار نکن که همین چند دم که مهمانت هستم از من برایت یک استکان با رد رژ قرمز هم نماند ها!
من عاشق نور بودم تابستان جان
یک کاری نکن که با لجبازی پاکوبان بروم کنار شکمِ گنده و برفی زمستان چهار زانو و دست بهسینه بنشینم و سرم را هم مثل وقتی که پنکه سرش را میچرخواند، بچرخانم و لب هایم را هم با قهر جمع کنم ها!
حالا خودت مِدانی.
با ما راه بیا.