بابا
بابا دیشب آمد.
دستاش طوری از بدنش آویزان بود که انگار جاذبه، روی او دوبرابر تاثیر داشته. چشماشو توو تاریکی کوچه ندیدم ولی میدانم که قرمز بوده.
فقط در حد "سلام بابا" و گرفتن کفش هایش با دستکش و گذاشتنش توی پلاستیک، و بعد هجوم ناگهان کمی از ترشحات غده اشکی و نمدار کردن چشمهام از غم بابا و بعد سنگین شدنم، بودم.
امشب هم دوباره چند لحظه ای جلوی در دیدمش.
دیشب داشتم فکر میکردم شاید یکی از بزرگترین نقطه ضعف های من احساسام به بابا باشد.
+ [ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹ ] [ 0:5 ] [ آویشن. ]
|