به مناسبت ابری بودن هوا و خنکی ملایم اش، امروز را به استراحت گذراندم. از تجربه باغبانی ام هم در این حد برایتان بگویم که قبلش مامان میگفت "باید رو پیشانی ات یک تابلو خطر بزنم رویش هم بنویسم نزدیک نشوید، خطر پاچه گرفتگی!"
اما بعد اش که با کیف زل زده بودم به درخت آلبالو که خودم با سیم چین! موهایش را اصلاح کرده بودم، مادر گفت آرایشگر خوبی میشوی و من به حرکت و صدای کلاویه های پیانویی که صبح دو دقیقه و چهل و سه ثانیه گوش دادم فکر کردم، و به قطرات ریز بارانی که گه گاه به صورتم میخورد، و به چای داغی که در حالی که سردی هوا از پیراهن قدیمی بابا که تن من بود میگذشت و تنم را میلرزاند، و به بازی دو بچه گربه سیاهی که دو ماه پیش در لانه لاک پشت مان به دنیا امده بودند و لاک پشت با سخاوت لانه را برای آنها ترک کرده بود،
و خندیدم به مامان.
و احساس کردم خوبم، خوشحالم، و زندگی زیر پوستم جریان خودش را دارد.
حتی برای چند لحظه.