سلام به تغییرها
وقتی توی اون آشفته بازار و نامرتبی خونه، جلوی آینه ایستاده بودم، حس کردم ک دیگه واقعن تحمل این حجم از مو رو ندارم (موهام به طرز وحشتناکی پرحجمه) و احساس خفگی و گرما کردم باهاشون. با خودم گفتم دیگه مهم نیس که بم میاد یا نه، فقط یکم کوتاهش میکنم. بعد با دستام موهامو جمع کردم پشتم و یه عکس از خودم گرفتم که برای بار هزارم ببینم خیلی بد میشم یا نه.
براش عکسو فرستادم. و بعد از خستگی بیهوش شدم. صبح گوشیمو روشن کردم ک ساعتو ببینم، پیام داده بود: از فکر اینکه موهاتو کوتاه کنی اونقد ذوق کردم ک با اینکه میدونم خوابی نتونستم پیام ندم.
بعدم میگفت که خودم میبرمت که خودم اولین نفری باشم که میبینمت. خوشگل تر میشی سر راه یه وقت میدزدنت.
حالا بیشتر از قبل راغب شدم برای یه تغییر کوچولوی دیگه.
فکر میکنم همین تغییر کوچولوها میتونن خیلی زیاد احساس تازگی بدن به آدم :) چقدر خوبه که همدیگه رو به ایجاد تغییرات تازه ترغیب کنیم.
+ظهر داشتم به کوثر میگفتم مثل بیماری ام که داره دوران نقاهتش رو طی میکنه.