دیروز زندایی کوچیکه جان، میگفت "تو که دوباره نی قلیون شدی! تازه یکم جون گرفته بودیا. معلومه که این روزها داری درس میخونی. وقتی درس میخونی لاغر میشی."

و من به این فکر کردم که آنقدر ها هم که فکر میکنم "کسی کاری به کار من ندارد و حواسش نیست، پس میتوانم در عالم خودم باشم!" هم نیست.

بهتر است کمی در برابر آدم های زندگیم مسولیت پذیر تر باشم.

چون حواسشان هست. و طبعاً از من هم چنین انتظاری میرود.

من حتی بارها و بارها به خاموش کردن گوشی ام هم فکر کرده بودم.

و چند ماه پیش به مدت چند روز از همه خواستم که مدتی کاری به کار من نداشته باشند تا خودم را جمع و جور کنم.

اما نهایتن فهمیدم که هرقدر هم که نقش کوچکی در زندگی کسی داشته باشم باز هم باید مسولیت پذیر باشم. و نباید رفتن به غار کوچکم، زیاد طولانی شود.

خلاصه که خودم هم ارتباط با آدمها را دوست دارم. اما تنهایی را هم.

و همیشه میان این دو گیر کرده ام.

 

+منظور از درس خواندنی که گفته شده، در حد مثلن سه ساعت در روز بوده. کمتر حتی شاید! قبل از این من همیشه به دانسته هایی که سر کلاس کسب کرده بودم تکیه میکردم:/ با این حال نمراتم به طرز عجیبی، تقریبن همیشه ارضا کننده بوده. (گاهن با استفاده از امداد های غیبی و اینها دگر:/)

حالا اما، قدری جدی تر شده ام، با اینکه هدفی ندارم. فقط میدانم که تنها کاری که از دستم فعلن برای آینده بر می آید همین است. ( دایی جان میگفت درس خواندن فایده ای ندارد. اما من فکر میکنم که پول جایگاه اجتماعی خوبی می آورد، اما جایگاه اجتماعی خوب هم درست است ک پول نمی آورد ولی میتواند تقریبن همانطور که پول کار آدم را راه می اندازد، کار راه انداز باشد! هوم؟)