دیگر تحمل این ها برایم سخت شده. چمیدانم، شاید تحمل من هم برای اینها.
اما چیزی که مدت هاست یاد گرفته ام این است که بگذار غرغرشان را بکنند، دعوایشان را بکنند، تیکه هایشان را بندازند،آن هم به بدترین وجه ممکن، اما تو کار خودت را بکن،حتی اگر اشتباه به نظر بقیه آمد، همان کاری که با عقاید و علایق و شخصیت خودت جور در میآید. به نسخه پیچی های اینها توجه نکن.
منظور من اینجا پدر و مادر نیست، آنها دیگر به میزانی که بشود گفت در حد ساکت شدن آدم را راضی کند به من اعتماد کرده اند، منصف باشیم. اما تا روند اعتماد نسبی شان طی شد باعث شدند هر مش غضنفری که از کوچه رد شد هم به خودش اجازه دخالت بدهد. البته هنوز هم همینطورند. آه. اصلا لحظه ای به نظرم آمد کلمه اعتماد را برای مزاح آورده ام. چمیدانم.
من بیشتر حرفم روی این جماعت است.
نزدیکترینشان هم خاله عزیزی که میگفت خداراشکر من دختر ندارم، آن هم این مدلی اش را!
همین جماعت. همین ها که به انتخاب های من بدترین نسبت ها را میدهند، همین ها که جلوی رادیو رفتنم را گرفتند، همین ها که جلوی پرورش جلبک آسپرولینایم را گرفتند! همین ها که به آرزوی تنها سفر کردنم به دور دورها میخندند، همین ها که تصورم این است که صدسال سیاه دیگر هم نمیتوانم جلویشان آن بخش از وجودم را نشان بدهم. خانوم خ. دلش خوش بود به هفت آسمان قسم.
چه بگویم دیگر.
شلوغی خانه دارد از جانم میکاهد،
دیگر حالم از گوش دادن به حرف هایشان درباره فلانی و بهمانی و بیساری بهم میخورد.
غیبت کردن بد نیست ها، خالی میشود آدم؛ خود من هم گهگاه به شدت لذت میبرم از اینکار:/ ، اما باور کنید اندازه ای دارد دیگر.
این خلوت نداشتن ها اعصابم را به شدت مختل میکند، و به معنای واقعی کلمه مستاصلم. حیف که باید عفت کلام را حفظ کرد. و من هم دیگر زبانم قاصر است.
اصلا به اقصی نقاطم، ولم کنید بابا.

این هم بگویم، یک چیزهایی از آسمان میبارد که شبیه دانه های برف است، اما در واقع آب پاشی است ک به طور ممتد با فشار به سبزه های عید آب میدهد.
کاش زیاد ببارد؛
اما سیل نه،
اما تگرگ نه..شکوفه های بیچاره.