162
این دم دم های رفتن زمستون، حرفی ندارم حقیقتش.
و عید هم سه ساله که معنیشو برا من از دست داده. سال اول عزادار رفتن بی بی گوهر که اسفند فوت شد، سال دوم رفتن باباجون و بیمارستان رفتن خودم، امسال هم که این قضیه.
توو ایوون کوچیک خونه مامان مهین ایستادم. حیاط خونه یه عرض پهن داره و یه طول کوتاه. روبه روی ایوون تازگیا دیوار ساختن. یه ساختمون تا آسمون؛ حس خفگی میخوره به چشام.
صدای ناودون میاد. بوی بارون میاد، و چند قطره ازش ک افتاده رو صفحه. تنگ رو هم پر کرده، تنگ خالی بیچاره.
و صدای گوینده اخبار از داخل خونه.
ولی "میخوام بهت بگم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره." همین بارون، همین سوز کوچیکی که وادارم کرد برگردم داخل خونه، همین دست های ظریف مامان ک داره وسط خونه یه سفره کوچیک میچینه. همین ک میخوام سعی کنم خودمو بین سبزه ها پیدا کنم. اینا ینی هنوز داره.
+ [ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸ ] [ 22:53 ] [ آویشن. ]
|