فک می کنم یکی از همسایه های اطراف خروس نگه میداشت. چطوریش رو نمیدونم.

یادمه تابستون که هر شب تا خود صب کف اتاق خیره بودم به نقطه های گمراه کننده نوری که چراغ های بلند حیاط هل میدادن میون ذرات تاریک سقف، وقتی کبودی سیاه آسمون شب زیر هزار قلم آرایش می رفت و کم کم کمرنگ و کمرنگ تر دیده میشد، صدای خروس از دور دورا میومد.

یه حس عجیب داشت انگار روشن شدن هوا روح رو سبک می کرد؛ انگار قرار بود برم لب پنجره و ببینم اتاقم از همه چی و همه جا جدا شده و حالا میون یه باغ پر از نارنجم. بوی خنکی میومد و این خنکی بعد گذروندن یه شب گرم تابستونی یه بهشت بود. اون ساعت های صبح حکم آرامش بعد جنگ رو برای من داشت؛ آروم، غمگین، زیبا.

دیشب دوباره صدای خروس میومد.

اما چشمام خیس بود.

اینبار نه فقط برای خودم.

 

[ ای پشت کوه‌ها سَحَرِ جعلی!
ای شادیِ پس از خبرِ جعلی
ای روزهای خوب‌ترِ جعلی
ای آخرین پیامبر جعلی!
من از تو باز معجزه می‌خواهم
من باز از تو معجزه می‌خواهم…

سید مهدی موسوی]

 

برید وبلاگ امیرحسین و صدای کمانچه پست هفت رو لابه لای سلول هاتون جا بدید.

http://im17yearsold.blogfa.com/post/145