با کلافگی بهش میگم: من انقدی که سالها ناز تو رو کشیدم اگ ناز مامانمو میکشیدم به اینجا نمیرسیدم:/
غش غش میخنده بعد میگه: باشه بابا قهرم نمیکنیم اصن.
میگم ببین الانم داری مجبورم میکنی ناز بکشم،قر کن عب نداره دیگه:( و خداوند مرا برای نازکشیدن آفرید.

باز میخنده، ای بابا.